شیشه ای

بنام دوست

از افق چشم تو می نگرم، روشنایی شبهای جدایی را. و برق ستارگان امید را از عمق بازتاب نگاه شیشه ای تو تماشا می کنم. شب هایی را می بینم که پشت سر هم می آیند و می روند، و بافته هایم را مانند حلقه فیلمی، در عرصه ی خیال مرور می کنند. بافته هایی روشن، تیره، و یا شاید خاکستری.

چشمان سیاه تو، نظاره گر این تاریکی نیستند؛ نه که وقوف نداری! نه که خود را می زنی به ندانستن و نینگاشتن ... همین خاصیت توست که روح مرا در بر گرفته و دلخوشی و مایه ی آرامشم می شود. همین که از فراز آسمان می نگری و شیشه ای می بینی، هر آنچه را که روشن است، یا تیره، و یا شاید خاکستری.

سایه روشن ابعاد دنیایی که در نظرم هر لحظه، یا مانوس است و یا ترس بر انگیز؛ در نظر تو آنچنان نمودی ندارند که اندک گمانی ببرم روزی برسد که در دل، هیچ کدام را بجز با شیشه ای لبخند کمرنگ و دلنشینی بستایی و فرق کند برایت، روشن است، یا تیره، و یا شاید خاکستری.

اگر می خندی، اگر قهقهه می زنی، اگر می گریی ... اگر جز یک شیشه ای لبخند کمرنگ و دلنشین، وجودت حالت دیگری را منعکس می کند، حتم دارم دلیلش اینست که دوستم داری و دوست داری که دوست داشته باشم همه چیز شیشه ای باشد!

پیامبر گونه، از کنار گذر حسرت دلم عبور کردی و همان لبخند آشنا را به باجه دار مگس پرانش هدیه دادی و دیدی که کره ی شیشه ای ام دارد برق می افتد ...

بافته هایم مانند حلقه فیلمی در عرصه ی خیال مرور می شوند.

نه دوست داشتم مثل شب ها، صفحه ی طوسی رنگ تلویزیون خاموش را ببینم، و نه مثل صبح ها پارچه ی سفید کفن مانند. دوست داشتم آن باشد که هست. می خواستم ببینم چقدر شیشه ایست.

جرئت گشودن پلک هایم را، به همراه اختیارش، یک جا از دست داده ام! محو تماشای قاب عکس تو می شوم که خود، از شیشه است. دستم را روی موس لپتاپ می گذارم و با گردشی نا منظم، دنبال دکمه ی pause میگردم ... آنی ست، که حس می کنم نیازی نیست. اصلا زمان، خود، متوقف شده است انگار. ایستاده است تا لطافتش صیغل کره ی شیشه ای ام شود.

خودش ایستاد. با تکاپوی از همیشه بیشتر. من از او نخواستم، بالاخره خودش فهمید که باید بایستد و من نیز فهمیدم که این، مترتب سکوت من است. سکوتی خروشان و منتظر.

از این پس، زمان مجاز است هر کجا که می خواهد برود. اصلا آقا من هم با او می آیم ...

آخر زمان هم شیشه ای ست!

 

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهین

قرارمان روی نیمکتی که همیشه منتظر ماست این آخرین قولیست که به من دادی...

هدی

مستانه ی عزیزم بخاطر تبریکت یه عالمه ممنوووووون گلم سبز و شاد باشی همیشه[چشمک]

نخودآش

[گل][گل][گل]

Хамид

میبینم داری کم کم با زمان کنار میای... دشمنی دیرینت با زمان به پایان رسید؟ شایدم من دارم اشتباه میکنم[ابرو]

همون

کاش جواب نظرا رو که می خوان بذارن okشو از من بگیرن!! یادم بنداز سوتیتو بگم به خودت!!!! قشنگ بود...حداقلش این بود یادمون مینداخت که منتظریم... دلم برا اون جمکرانی که قرار بود بریم لک زده... ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه ی پیغمبران را یا یه جای دیگش که می گه: دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند ... می رومش برا آیندس!

حاجاقا

اومدم که بگم اومدم خاله جون. یادگاری از مدرسه ...... اشرفی اومد...[اضطراب]

دایی یادگار

سلام گوی شیشه ایت رو خوندم کره ی شیشه ایت خیلی تحت تاثیر قرار گرفته مراقب باش تو اینجور وقتا با کوچکترین تلنگر میشکنه

سنبل

سلام وب خیلی خوبی داری به منم سر بزن

میلاد

[گل]