بی قدم تا عدم

آســتانگی. یعنی هر لحظه جای دیگری باشی. هر دیگری. این، لزوماً خوب است. حتی اگر روزی هوس کنم از زبان خودم بشنوم که می گویم: " در آستانه ی نابودی هستم." اقلا اینطوری یکباره نابود می شوی و خلاص. نه مثل حالا که شاهد خلاقیتِ روزمرگی در به نابودی کشاندنِ لحظه هایت هستی.

/ 6 نظر / 13 بازدید
بیدل

یه چیزی می گم نخندیا.هی نظرم ارسال نمی شد منم هی دکمه ی ارسالو پشت هم زدم این جوری شد.

مهشید

در روزمرّگی خویش غوطه ورم و ورق میزنم عادتهای روزانه ام را که ناشیانه در کنار هم چیده شده است. بیهوده است قصه ی تازه خواندن مرا همان چوپان دروغگو یا دهقان فداکار کافیست تازگی در ذهن من خسته است وسکوت تار عنکبوتی را مان که مرا به سکون می کشاند. دلخستگی ام را در آیینه ی صبح دیده ام و شب ها بی تابی ام را در رختخواب رخوت و کسالتم را درکنار میز کار همراه باچای می نوشم . و دشنام می دهم عقربه های ساعت را تا نوبت خروج ویعد مسیری را که کفش هایم با آن آشنا هستند. و این قصه بارها تکرار میشود بی هیچ کم و کاستی وتنوع واژه ی مرده ایست که شاید در ویترین یک عتیقه فروشی یافت شود که قیمتی برایش نیست . اسیر لفاظی مفرط شده ام آیا این هذیان است؟ ویا جملاتیست که بی اختیار

ملا نقطی

سلام شاید حواسم نبود.الان که یادم نیست ولی میام خدمتتون!!! اولین غلط هم آستانگی!!!! آستانگی یعنی چه؟!!!!!!

هدی

هنوزم سخت می نویسی...[لبخند] خدا نکنه مرضی باشه ولی فکر کنم منظور تو از اون دردهاییه که خودت خوب میشناسیش بهرحال درخدمتم عزیزم اگه کوچکترین کمکی از دستم بربیاد[قلب]

نرگس

وای چقدر سخت و خفن گفتی!!! چند بار خوندمش تا فهمیدم چی به چیه!!![نیشخند] ولی جالب بود!!![قلب]