تکستاره ی درخشنده

اول مهر، سومین روزی بود که رسما به دانشگاه می رفتم. بیش از یک ساعت بود که زیر آفتاب ناامید و خزانزده ی فردای شهریور مسیر می پیمودم تا به خانه برسم. تمام تمرکزم معطوف انگشت های پایم بود که داشتند توی کفش می پختند.

سر راهم به دکه گلفروشی جلوی بازار روز برخوردم. شیشه ی دکه و بازتاب نور روی آن به گلها اجازه ی عرض اندام نمی داد. داشتم فکر می کردم چه کسی می تواند بعد از ظهر روز یکم مهرماه گل بخرد؟ برای چه کسی بخرد؟ یک نفر که شب گذشته خبردار شده پدرش توی حمام زمین خورده و حالا بیمارستان است؟ ولی این طرف ها که بیمارستان نیست... کسی که امروز بعد از دو هفته از مسافرت به شهرش برگشه و به نشانه ی دلتنگی می خواهد برای همسرش یک شاخه گل ببرد؟ ولی این ها هیچ کدام به اول مهر ربط نداشتند... دختر بچه ای که این روز را برای سپاسگزاری از معلم سال گذشته اش مناسب دیده؟ فراش مدرسه که به سفارش مدیر برای صف صبحگاه گلهای تازه می خرد؟ حالا که بچه ها از مدرسه برگشته اند...

قبل از اینکه خودمان توی حیاط خانه گل داشته باشیم معتقد بودم گل خریدن دلیل نمی خواهد. مامان بزرگم خیلی با گل خریدن مخالف است؛ می گوید اسراف می شوند! اما مامان گل رز خیلی دوست دارد. خصوصا اگر شاخه اش خیلی بلند باشد و تزیین نشده باشد.

مامان توی خانه تنهاست. از صبح دوبار زندگ زده و پرسیده آیا برای ناهار می آیم یا نه؟ فکر کنم الان جلوی تلویزیون در حال چرت زدن باشد؛ یا پای تلفن؛ شاید هم یک سر رفته باشد پیش حاج خانوم همسایه. مامان روزها خیلی از ساعاتش را منتظر است تا من بیایم خانه و با هم ناهار یا عصرانه بخوریم. بعضی وقت ها دلم می خواهد با یک چیزی فضای خوابالوده ی ظهر خانه مان را بشکنم.

یک رز صورتی هست که لبه ی گلبرگ هایش چین دارد؛ برگهای بزرگ و زیادی دوره اش کرده اند و ساقه ی بلندش هم حال و هوای وحشی به ش داده. به پنج هزار تومانی توی دستم نگاه می کنم و ابعاد تئوری مامان بزرگ را راجع به خرید گل بررسی می کنم. 

پیرمرد قیچی را گذاشته وسط ساقه ی گل: «تا اینجا خوبه؟»

پنج تومنی را روی میز کار آهنی اش می گذارم و گل را از دستش می قاپم: «همینطوری خوبه، ممنون.»

هیچ کدام از آدم ها وقتی این رز زیبا را در دست من می بینند نمی توانند حدس بزنند که آن را به مناسبت اول مهر برای مادرم خریدم. درست یادم می آید سی و یک شهریور هزار و سیصد و هشتاد را که می خواستم پا به دبستان بگذارم. یک کیف قرمز داشتم که رویش عکس خرگوش بامزه ای بود. با مامان از میدان تجریش خریده بودیم. از من عکس گرفت و مرا از زیر قرآن رد کرد؛ بابا هم سرم را بوسید. تا انتهای راهرو دنبالم آمد و تا بسته شدن در آسانسور با من بای بای کرد. حتی وقتی رفتم سوار سرویس شدم هم از طبقه ی دوازدهم برایم دست تکان داد و بوس فرستاد. 

خودش بعدا تعریف می کرد که: «هر روز صبح وقتی تو می رفتی زمان طلوع خورشید بود. من با چشم مسیر سرویست را دنبال می کردم تا لابلای درخت ها و پیچ های خیابان گم شوی. بعد از راهروی کنار آسانسور های شرقی به دستان سخاوتمند کوهها چشم می دوختم تا آفتاب را هدیه دهند. توی این زمان هم با همه ی وجود برای حسن عاقبت و سلامتی و سرفرازی تو دعا می کردم؛ آن وقت ها نمی دانستم که می گویند دعای بین الطلوعین مستجاب است...»

تا همین سال آخر مادرم بود که برای رسیدن به سرویس مدرسه از خواب بیدارم می کرد. برایم آب پرتقال تازه و لقمه های کوچک نون و پنیر و گردو یا نون و کره و مربای توت فرنگی می گرفت. من هم بعد از سه بار صدا کردن مامان بالاخره تشریف مبارکم را از لابلای پتوهای دو لا و سه لا بیرون می آوردم!

یادم است صبح هایی را که با بابا مکه بودند. می دانستم خواهرم نازم را نمی کشد و برای همین با اولین صدا بلند می شدم. اما تا آخر روز حسرت پنج دقیقه خواب اضافی صبح به دلم می ماند؛ حسرت آن «مامان! یک دییقه ی دیگه!» هایی که با صاف و صوف کردن پتویم به دستان مهربانش محقق می شد.

شاید به نظر برسد یک شاخه گل هدیه ی مناسبی برای قدردانی بابت دوازده سال محبت نباشد. اما من، عشق تمام دوران کودکی و نوجوانی ام را لابلای این گلبرگ های بهم پیچیده ی صورتی قایم کرده ام تا یکباره به تو، تکستاره ی درخشنده ی زندگی ام، تقدیم کنم؛ بهترین مامانم...

/ 8 نظر / 19 بازدید
senjed

بعضی وقتها شدیدا با شعور می شی و این اصلا بهت نمی آد!(از منظر من) من خواهر کوچولوی بی منطق خودمو می خوام! در حد سالتو! پرزی رو هم خودم حاضرم بسازم! آب هم یکی میاره! تو فقط بزرگ نشو! لطفا!

polly

فهیمه؟ تو همونی که منصوره تعریف می کرد یه روز که خونه تنها بودی دستت بریده(یه چیزی در حد زخم شمشیر :دی) و اومده تو راهرو و شروع کردی به جیغ زدن؟ خیلی تصویر روشنی از بچگی هات با این خاطره به دست اوردم :دی :)))

عمه ی روح الله

از وقتی پاییز شروع شده انگار باد سرد تنهایی داره منو با خودش به لجنزار تلخ لبخندهای مصنوعی میبره (امیدوارم منظورمو فهمیده باشی - مردم تا این جمله رو نوشتم!)

من

سلام همه می دانند من ذاتا از یادداشت های شخصی متنفرم. حتی اگر خودم نوشته باشمشان. اما با همین ذات خرابم هم نتوانستم به پی به زیبایی و روانیِ این یادداشت به ظاهر شخصی نبرم. خیلی خوب بود واقعا.

آذر

میگم، فک کنم حداقل یه شاخه گل به مناسبتِ "دمت گرم" به مامانم بدهکار باشم.

وحید

به سلامتی دانشگا رفتنت مبارک... الان من یه مشکلی با تو دارم... وبت قشنگه میخوام لینکت کنم...اونوخ تو لینکدونی نداری منو لینک کنی... [متفکر]

مهشید

جدا هیچ وقت نفهمیدم چه جوری میشه لطف و مهربونی این تک ستاره ها رو جبران کرد.نه این که کلش به همون جبران یه اپسیلونم راضیم ولی همون یه اپسیلونم....بگذریم دم همه ی تک ستاره ها گرم‏! ‏:‏)‏ این ماجرای چاقو و سیب و راهرو هم خیلی بامزه بود‏!‏‏!‏ خیلی باحالی فهیمه جان‏!