بیاد ماندنی

شب بخیر 

اول از همه بگم که واقعا انگیزه ی خاصی از بیدار موندن تا ساعت چهار am (آخه نه میشه گفت چهار شب نه میشه گفت چهار صبح!!) ندارم!

اما حالا محض این که حوصله م سر نره (چون هیشکی آن نیست و ایمیل باکسم بعد از یک تلاش طاقت فرسا آنرید نداره و حوصله ی هیش کاری هم ندارم) گفتم یه خاطره ی جالب براتون از اصفهان تعریف کنم.

خب! ما عید امسال میشه گفت برای اولین بار رفتیم اصفهان! البته قبلن یه بار دیگه هم رفته بودیم اما چون هیچ جاشو ندیده بودیم خب قبول نبود (زیارتمون!)

بذارین از وسطش بگم!

بعد، همچنان که خانم لیدر داشت به ما اقصی نقاط بنای تاریخی چهل ستون رو نشون میداد و پشتشو توشو جلوشو همه جاشو دیده بودیم و داشتیم هویجوری اون ورا (یعنی دور استلخ گونده ی جلوی عمارت) می پلکیدیم و بچه مثبت هامون سوالای بی ربط تاریخی می پرسیدند، یهو آقای برادر در حالی که موبایل و سویچ و کیف پول و این چیزاشو از تو جیب میباش خالی می کرد و میداد دست سرکار خانومش، از خانوم لیدر پرسید: ببخشید خیلی عیب داره من بپرم توی این استلخ؟؟

خانوم لیدر من منی فرمودند و بعد عرض کردند که: نه ... خیلی هم اشکال نداره! (ای ول بابا!!)

بعد جناب برادر عقب گردی نمودند و شیرجیدند داخل استلخ! به همین سادگی ...

همه برگشتند!! ... و ما چند نفر را دیدیم که دوربینشان دستشان بود و داشتند از یک آقای جوان شیرین عقلی که مو و ریش بسیـــــار درازناکی داشت فیلم می گرفتند و چند نفر هم کف و سوت و ...

بعد از حدود سی ثانیه که تشریفشان را آوردند بیرون، تازه متوجه گردیدیم که قضیه از چه قرار بوده.

نظر به کل کل های همیشگی و شرطبندی های خرکی ماها، جناب برادر به جناب دایی فرموده اند که چقدر می دی بپرم تو آب؟؟ و جناب دایی هم مبلغ نسبتا اندکی را ارائه می دهند (دقیقا نمیدونم چقد ولی انگار پنجاه تومن) محض اینکه جناب برادر از خر شیطان پیاده شوند.

ظاهرا در بدایه ی امر جناب برادر از خر شیطان پیاده میشوند اما بعدش ... نمی دونم والا شاید خر شیطون سوارش شد که یهو جلوی چشم یه عالمه توریست خالجکی پرید تو آب! (اوا خاک به سرم خوااااااااااهر مردم چی میگــــــــــــن؟؟!)

و بعد هم همون نمی دونم چقدرشو از دایی کوچیکه ی بنده خدا سلفید!

پ.ن خوشمزه: یه کم گذاشت رو اون پول و فردا صبحش بهمون کلپچ داد!

برادر جالبناکی داریم ... بس!

پ.ن خیلی بی ربط: بیدار موندن تا این وقت شب افسردگی میاره ... (fact بود!)

یا علی

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

خیلی باحال بود دلمان شاد شد[قهقهه]

آذر

داداش خودت ینی ؟ ایول بابا [خنده] منم ساعت دو نصفه شب آپ کردم . [نیشخند]

آذر

در ضمن آیا واقعا لازمه من یک بار دیگه اون آپ خر شیطون رو بذارم ؟ [ابرو]

vip

سلام فهیمه...منم داداش می خوام! خوبی؟! فعلا...

بهزاد ... مورچه ای از مریخ

(بعد، همچنان که خانم لیدر داشت به ما اقسا نقاط بنای تاریخی چهل ستون رو نشون میداد ) در بدایه ی امر (جان ؟!) من ازت خواهش میکنم ... و البت از همه ی خوانندگان وبلاگ عظیم الشان شوما - که دعا کنین بلکم من کاره ای بشم و تو رو به ریاست فرهنگستان هنر بگمارمندی ! نخست اینکه خییییییلی خاطره ی قشنگی بود ... من عشق میکنم از دیووونه بازی ها ! دو دیگر آنکه معلومه از نوشته ات که خیلی خواب آلود بودی ! من نمیدونم ساعت چار صوب تو پای نت چیکار میکردی ؟!‌ شکلک عصبانیت در پایان چیزی ندارم جز شکلک یک لبخند تحسین آمیز

vip

فهیم!تو هم که همش ور برو به این ستون لینکا!هر دفعه میام یه تغییری کرده!:دی

رفیق

سلام! شرمنده! باید تا حالا سر میزدم! دم داشتونم گرم! اگه 5 تومن به من میدادن، می پریدم تو دریاچه ارم!

نظر می خوری جدیدا؟![گریه]

خب پس رفتی اصفهان ببینم به محله ما هم سرزدی[نیشخند] نزدی پس زیارت قبول نیست اما من بودم می گفتم به اون داداشت خیلی بخشیدا شنا اونم تو چهل ستون میشه شیرجه ای 1000 تومن حالا چون کل استخر رفتن و برگشتن روی هم میشه چهل تومن ناقابل امیدوامر بریزن به حساب شهرداری البته این قسمتو که گذاشتم با لهجه شیرین اصفهانی بخون هنوز نشناختی من کیم خب چیکار کنم لینکمو حذف کردی یعنی با هم قهری دیگه[نیشخند][زبان]