مذبوح

آنقدر در این خرابکاری جلو رفته ام که حالا خودم هم باور کرده ام، حرفهایی را که در وصف آینده می تپانم توی کَلّه ی خلق الله. غافل از وجودی که در پس این خاطرات بی حیا جا مانده است. خاطراتی که شب تا صبح، هر زاویه ای از عقربه ی ساعت و نور خورشید و هر صفحه ای از تقویم، و هر چه که حتی توجه خودت هم در زمان وقوع معطوف آن نبوده، را بهانه می کنند و مجبورت می کنند تا جانت را حرام درگیری نفرت انگیز با حس پس زدن گذشته ات بکنی و باز هم مغلوب زور گویی اش بشوی. و باز هم فرار از حضور را برای فرار از بی رحمی این رقیبان - که از میمنه و میسره پوزخندشان را نثار قبای یک لایه ات می کنند - ترجیح دهی. برای آرامشی که یک لحظه مهمان تلاطم رؤیاهای مربوط به همان آینده ی مهجور شود... اما بالاخره لانگ ترم که نگاه می کنی، می بینی تلاشت که هیچ؛ خودت هم مذبوح این ثانیه های چه کنم شده ای...

/ 5 نظر / 7 بازدید
مغول

تو معرفی کن شاید هم نخونده باشم

بهی (دختر خوانده خدا)

گذشته رو نمیشه پس زد همیشه باهاته تنها کاری که میشه کرد اینه که بی توجه بهش از کنارش گذشت

به یاد لیلا اسفندیاری

تو میتونی میگم چون بهش ایمان دارم

Hajagha

آقا اجازه ! اینجا لولو داره ! یا ما خود درگیری داریم! اینجا هی پست میاد بعد نمیاد یعنی پست نیست میشه !!

Hajagha

این یعنی من یه زمانای خاصی میام که تو دنیا فقط منو تو بیکاریم و بعد اینکه من میام تو میری پاکسازی راه میندازی !!!!! این یعنی چی؟؟؟؟ آی که جفتمون چه بیکاریم!!!;)