24 رمضان

مهمانان دلم؛

ساعت 2:30 بامداد است. اینقدر پُرم که خوابم نمی برد. حرف هایی با تک تکتان - که همنشینی کوتاهمان مجال گفتنشان را نداد - روی لب هایم می لغزند و مرا به جاری شدن روی کاغذ وادار می کنند. گفتاری درمورد نغمه های خرّمی که به یاد سپردید و حالا - چند ساعت بعد از رفتنتان - قدر ثانیه هایش را می دانم.

نقاطی توی زندگی آدم ها هست که علی رغم خُردی شان، دریای روح را مواج می کنند و چنان لبخند ماندگاری بر لب می نشانند که محو  نتواند شد. شاید با تقریر این مقدمه راحت تر بتوانم شما را با حرف دلم همسو کنم.

می خواهم بگویم دوشنبه شب، دخترانگی هایتان را دیدم. و طعم لطافت و دقت نظر دوستانی را چشیدم که بی تعارف به خیلی هاشان به چشم "همدوره ای" نگاه می کردم؛ نه رفیق. اما حالا تعریف ها و احساساتی نسبت به تک تک شما - تاکید می  کنم: تک تک شما - دارم که می توانم بر شما نام "تنها - بهترین دوست" بگذارم. یعنی از هرکدامتان خصلتی می شناسم که بر اساس آن می توانم با اعتماد به نفس و غرور سرم را بالا بگیرم و بگویم فلانی بهترین دوست منست!

و این نامه ی سر نیمه گشاده، در حقیقت دلنوشته ای ست به همه ی شما بهترین دوستانم که انگار خدا به من حق انتخاب یک یکتان را از توی باغ گلهای عالم داده بوده. و ادعا می کنم، اگر حق این انتخاب را داشتم هیچ وقت با چنین تنوع و تفاهم شگرفی مواجه نمی شدم! با این رنگین کمان یک پارچه از دوستانی که انرژی حیات در چشمانشان می خروشد.

ممنونم که هستید؛ و ممنونم هر کجای دنیا که باشید، دلگرم دوستیتان هستم؛ چون دلم به دلهایتان گره ی کوری حس می کند...

__________________________________________________

1. جای اونهایی که نیومده بودند خیلی خالی بود.

2. یک نقلی دیشب جا ماند: تشکر ویژه از سه کله پوک! نوری و ساجده و هودای عزیزم (بدون تقدم و تاخر!) که اگر کمک هایشان نبود، این اتفاقات بر تن تقدیر حک نمی شد.

3. کسی هست که یادگاری (عکس شهید گمنام) برنداشته باشه؟!

4. عازم اعتکافم، حلال کنید و دعا...

حق یارتان . یا علی

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hOda

دیشب حواسم نبود ک برق توی چشم های همه هست! فقط حواسم به برق چشم های خودم بود!به قلب خودم که کلی شاد بود با وجود تمام خستگی! اما الان, یکی یکی داره برق چشمای همه میاد جلوی چشمم! چقد از اول دبیرستان خانوم دری گفت که مهمونی دور همی بگیرین! خوب شد تو هستی!وگرنه ما آخرشم به صرافتش نمی افتادیم نقاش کوچولوی عکاس عزیز دل!:) مرسی ازت و از مادرت و خواهرت و پدرت!و نصرت خانوم!;)

hOda

آها!یه مهمه دیگه! چرااااا!؟آخه چرا کله پوک؟ اگه سه تا,پس خودتو کجا جا دادی؟؟4 کله پوک که 4 امیش یه خورده بداخلاق شده بود، بهتره!;) قرار شد صادق باشیم!:دی و اینکه جای همه اونایی ک نیومده بودن خیلی خالی بود!

زهره

چقد دلم میخواست باشم[ناراحت] الانم که اینو خوندم بیشتر دلم خواست.

black & whiteخاک خورده

منم خیلی حوشحالم که اومدم. راستشو بخوای وقتی که بعضی از بچه هارو میدیم احساس میکردم که چقدر بزرگ شدیم! وای فهیمه چقدر ایوونو حیاطتون رو دوست داشتم! راستی میخواستم بزنگم و یه خسته نباشیدی بگم اما الان این کارو مکتوب میکنم : خسته نباشی هم خودت و هم مامان عریرت و هم خواهرت و هم هر چند تا کله پوکی که کمکت کردن[نیشخند] صرفا جنبه شوخی داشت[نیشخند]

hOda

خیلی ممنون ک معرفی کردی!!!:p (سه کله پوک و اینا رو...!) خو 4 ولگرد دیوونه مناسبتر بود!:دی

مغول

من نبودم[گریه] عوضش یه جای بهتر بودم[زبان]

hOda

آره؟ایشالا سال دیگه؟؟[نیشخند] مامانت بشنون گوشتو نمی برن؟؟[خنثی] البته باید ببخشید ک من اینقد اینجا ولو ام ها![زبان]

بهار

خب ظاهرا مراتب ابراز احساسات قبل از من شدیدا ادا شده!!! من هم به نوبه خودم باید بگم شب به یاد ماندنی و فوق العاده ای بود. از همه ممنونم. برای من که دو ساله بین شماها نیستم این جور مراسم و مهمونی ها واقعا باارزشه؛ هم از این جهت که دلتنگی هامو از بین می برم و از هم اینکه خوشحال میشم که هنوز به یاد من هستین. اعتکافت قبول، و التماس دعای شدید

هدی

آدمای خوب و فهمیده، آدمای خوب رو جذب می کنند[پلک]

ح ــنا :-/

ازین صبتا نداریم امسال آیا؟