مرگ تدریجی

دیشب که همان بلند قد سیه چرده با آن دندان های جرم گرفته ی مهوعش، بعد از 3-2 ماه باز مرا از خواب پراند و آرامش را از خلاء اتاقم گرفت، فهمیدم قرار است بوی این افکار کپک زده بالاخره پشه ها را هم فراری دهد...

دستش را گذاشت روی جناق سینه ام و مثل همیشه، اول امان را از گریه برید و سکوت را بی رحمانه بر گردنم تزریق کرد. باز هم چیزی نگفت. حتی دهانش را باز نکرد؛ چون می دانست از دندانهایش وحشت دارم و ممکن است جیغ بزنم. اینطور قضیه زودتر از آنچه مراد او بود تمام می شد.

مثال یک خوره بود که از گندیدگی حضور او دمادم با خبر باشی و نفرت لحظه هایت را حتی به لذت تنهایی شبانه نفروشی. با طمع دندان قروچه کنی و التهابت را ابزار خفه کردن خود قلمداد کنی. ماجرا را از عمق به سطح نظاره کنی و کم کم حوصله ات از افزایش این نفرت سر برود... آنوقت به شتاب ثابتش عادت کنی. به ویار نفرت داشتن.

نفس نفس می زدم و ضعف و درد، بند بند وجودم را می فشرد. گویا با هربار فشردنش بنا می کرد مرا ببلعد؛ اما همان اندک مقابله ی من اجازه نمی داد تمام شوم. می خواستم تمام شوم اما این غریزه ی بزدل در هر تکانش شوکه می شد و مرا - که در یک قدمی مرگ بودم - به پست ترین وهله ی وجود باز می گرداند.

مثل یک دستگاه که مرتب و منظم خوب کارش را انجام دهد، از پایین به بالا را تک تک مال خود می کرد و استهلاک این فرایند آخر سر باعث می شد همه جا از آن او، و زبان از آن من باشد. یک تکه گوشت به چه درد می خورد؟!

اما من هنوز "من" بودم. اسمم او نبود... نه، تو هم نبودیم. خودم. انگار هنوز بالا خانه را غصب نکرده بود. اما، آنچه را که اختیار می نامیدمش در شیشه کرده بود و آشامیدن چکه های آخر آن، ختم این قائله می نمود.

سوگواری کردن برای یک مومیایی کار سختی نیست؛ بر نعش من اشک حسرت بریز ...

 

هشتم تیرماه یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی.

 

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تسنیم

"سوگواری کردن برای یک مومیایی کار سختی نیست؛ بر نعش من اشک حسرت بریز ..."!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جان!؟ چرا اینقدر خوفناک!!؟ [نگران]جمله هاتو یه جورایی تونستم با افکار درون ذهنم تطابق بدم و ازش یه چیزی دربیارم(منظور همون برداشت ذهنی خودمه) ولی جمله ی آخرتو نه تونستم با افکار خودم تطابق بدم، نه با افکار تو و ساده بگم: نفهمیدمش!!!؟!؟؟؟

نگار کوچولوووو...!

مامان چه اعتماد به نفسی داری!!بهتره بگی 1در 1000 خوب در میاد....[زبان][نیشخند][نیشخند] من که نفهمیدم موضو چیه!خودت اگه فهمیدی بعدا به منم بگو و لی در کل یارو ترسناک به نظر میومد![شیطان][شیطان] امیدوارم واقعی بوده باشه و اگه نبوده همین امشب هیولا هه بیاد سراغت[نیشخند]تلافی همه ی شبایی که برام قصه نگفتی.....!!![گریه][گریه][گریه] الهی آمین...[نیشخند][نیشخند][نیشخند] ta-ta...[قلب]

نگار کوچولوووو...!

راستی یادم رف بگم!من از کل نوشته ت همین یه جمله رو فهمیدم! سوگواری کردن برای یک مومیایی کار سختی نیست؛ بر نعش من اشک حسرت بریز ... چرا بقیه اینو نفهمیدن اون وخ بقیه رو فهمیدن... [تعجب][تعجب][تعجب][تعجب] . . . . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![قلب]

خانۀ 52

چی می کنه این بازیکن ! می رم هر وخ فهمسدم قضیه چی بوده میام ! [نیشخند] الان نیس که تازه از سفر برگشتم ، به خاطر همون !!! :-"

مغول

مگه آذي برگشته؟ فهيمه چرا منتظر مرگي؟مي خواي بيام با آدمام بكشمت؟

شباهنگ

سلام خوبی؟؟ چی شده...؟؟؟ متوجه نشدم.....منظورت چی بود...چرا این جوری حرف میزنی....؟؟؟ . . یه نفر حبس تو چشمام تا ابد گوشه زندون یه نفر عاشق عاشق، عاشق صدای بارون جونشو لحظه ی آخرمیسپاره دست غم ارزون . . منتظرتم با اجازه بای

vip

این مطلب چه چیز خاصی داشته که پایینش با نارنجی نوشتی هشتم تیرماه ....؟ می دونم ک گنگ ترین مطلبت نیس ک خاص باشه![نیشخند] یه حس واقعیه که نصفه شب بهت دس داده؟؟!یه چی مثل بختک؟؟![شیطان] جمله آخرت کلا غلطه آقا جان...بر نعش تو که میشه اشک ریخت راحت(البته یه دور از جون هم بگم بد نیس,نه؟!؟;) )ولی کدوم خری سوگوری واسه یه مومیایی واسش سخت نیس؟؟؟! فهیمه جان...بی خیال این حرفا....عیدت مبارک![نیشخند][گل]

pluie

شما مریض دوقطبی هستین؟؟یه قطبی؟؟خود آقای قطبی؟؟علی دایی؟؟قلعه نوعی؟؟سایر ورزشا؟؟دیگه بسه!! قبلش کلی چیزای دیگه نیشته بودم ولی این باحال تره! آخه فهینه................................................

نیاز

کمیاب شدی بانو[دلشکسته]

آذر

اونموقه نفهمیدم بودم شخصیت توهمیه.