سماع پاییزی

زمستون رسید و تو شاعر، هنوز داری تو گوش من می خونی: پاییز آمـــد، ...

 

 

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادریس

آنقدر که شانه ای برای گریه کردن نداری اشک هایت مروارید شده در چشمانت دکترها اسمش را گذاشته اند آبمروارید...

مغول

رقص صماع...(درست نوشتم؟)

نرگس

بیار جلو گفتم حرف نباشه! [نیشخند]

سنجد کوچولو

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم! که گر زپای درآیم به در برند به دوشم! عارفی را تا لطافت هرچند هیچ راهی نیست اما در این ورطه بسیار لطیف حیرانند! قدری آهسته تر رو! مبادا غباری به محمل نشیند!

زهره

آره فهیمه. مث پدر. ولی یه حس بسیار بزرگتر. خودت تصور کن...

سلام عزیزم حرفاتو دوست داشتم و دارم! ولی همینا که گفتی خیلی بده من دقیقا همونا شدم الان. چون در غیراینصورت نمیتونم مردم اونجا رو کنترلشون کنم وفقط باید بشم یه میرزا بنویس که دستوراتشون ازجمله: آزمایش بنویس، پنی سیلین بنویس، شربت بنویس... رو اجرا کنم. میخوام این روند عوض بشه...

هدی

اون کامنت بی نام من بودم! تو هم که مث خودم خییلی وقته آپ ننمودی[چشمک]

هدی

جواب اولین کامنتمو تازه دیدم چرا جمله قبلی رو پاک کرده بودی و اینو نوشتی؟ چرا زمستون فصل پاکی و عاشقی نباشه؟[نگران]

PS

بهار دلتون بی خزان[گل][گل][گل]