غروب ظفر

مظفر افطاری خاک میخورد. من افطاری کتاب میخورم. از هم دور افتاده ایم و سخت دلتنگ یکدیگریم. روزها او انتظار مرا می کشد و شبها من خوابش را می بینم. با این همه دوری، هنوز هم وقتی جمعه شبی را کوه می روم؛ سنگینی دلپذیر دستی که بر گردنم حمایل کرده را حس می کنم و روح قدرتمندش را همراهِ شات شاتِ صخره ها و آسمان ها و آبها و برگها در کنارم می بینم... وقتی نیست هم، چشم هایم قاب می بندند و ناخودآگاه سعی می کنند زیرکانه نور را بسنجند و اعداد را برقصانند.

/ 6 نظر / 9 بازدید
یکی از ما دو نفر

سلام:) انشاالله این غروب ظفر تا چند ماه دیگه میشه طلوع همیشگی ظفر به مظفر خانتون بگو انقدر لوست نکنه...:) وقتی نیست دست و دلم به هیچ کاری نمیرود...

hOda

صدای سلطانی اومد! :) با صدای خودت!:)

hOda

کجا واسم خوندی اینو..

black & whiteخاک خورده

سلام خواب آلوده ای به زیگما fخودمان ما اگه نیایم شما به ما سر نمیزنی؟ چه توقعی؟؟؟؟؟؟ سر هم میزنیم نمیای![متفکر] دلم برا کوه تنگ شده؟ چه رنگی بود؟

هدی

ببخشید که دیر اومدم دخترم... خیلی خوب می نویسی، همیشه خوب بنویس[ماچ]

امید

هر غروبی را طلوعی است! دلنوشته ای زیبا و اندوهناک اندوهی که پایانی خوش خواهد داشت به امید روزهایی خوب در کنار جناب مظفّرخان [چشمک]