سال بعد

خطــــر!

این بن بست

با خاطراتِ منفجره مین گذاری شده است...

/ 6 نظر / 23 بازدید
زهرا مغولی

وای فهیمه! من واقعا ترسیدم، واقعا. خیلی عجیب بود

1zahra

حدس می زنم ولی مطئن نیستم کدومو می گی فهیمه! من ترسیدن رو دوس دارم، به خاطر همین زیاد می ترسم این جا! تازه! اون تیرکمونم بود کلاس اول از مشهد خریدمش، تازگی ها گذاشتمش کنار میزم! خیالم راحته میام این جا! خاطرات منفجره مین گذاری شده، عجب تعبیری

...

عه فييييمه!!!! نکنه اون بن بستی رو می گی ک روز میلاد امام رضا بعد از مراسم محمود کریمی تو امامزاده علی اکبر بردیم اونجا!!؟؟! همونجا ک با هم بستنی شاتوتی خوردیم و راجب آزادی حرف زدیم ولی نظرامون خیلی متفاوت بود!! بعد تو نقاشی اونجا رو با مدادرنگی همون روز کشیدی بهم دادی! یادته؟؟؟ وای چ روزای خوووووبی گذشته ب ما...... واقعا دلم میخاد برگردم ب 1386 و اون زمستونی ک اگ نبودی از سرما یخ می زدم..... دلم میخاد مشکلاتم همونقد کوچیک باشن و آغوش تو همونقد باز و گرم......

حاجی

ترسیدن اول فاجعه است . (حاجاقا دامت برکاته :)) ما جانباز این کوچه هاییم رفیق

همیشه نترس بودن یه امتیازه نترسیدن از همه چیز جز اوستا کریم نه از مین..نه خاطره...نه خاطره ی مین مانند...نه مین خاطره انگیز!! مثل این: http://s5.picofile.com/file/8109155542/Jumping.mp4.html

حاجی

یه تار ریش کافیه بفرستم بیاد ؟ کارتونو را میندازه ؟ [ابرو]