حرف جدید

وقتی عشق در صحن علنی زندگی آدم تجلی می کند، دیگر نوشته هایش فقط به درد خودش و زندگیش می خورند. وقتی که سوم شخص مجهول نوشته ها به دوم شخص عاشقی بدل می شود که یاد چشمانش لحظه ای عرصه ی خیال را خالی نمی کند، دیگر حرف ها روان تر و سیل آسا تر از آن می شوند که بتوانی صبر کنی تا به کاغذ بسپاری شان. دیگر قلم و کاغذ مجال عاشقی کردن های پاره وقت را ندارد؛ دیگر از متن می گوید. از هرآنچه تا به حال حاشیه ی عمر بوده و متن شدنش آرزوی قلبی هر جوانی. همو که دنیایی هم دغدغه داشته باشد، وقتی با قلم و کاغذ تنها می شود درد دلش می گیرد...

عجیی همه ی معادله ها عوض می شوند. عجیب هیچ چیز دیگر خیالاتی نیست، همه چیز واقعی واقعی ست! آنقدر که می توانی ببوسی اش... آنقدر که می توانی زندگی اش کنی. آنقدر که حس کنی حالا دیگر می توانی خود را بسپاری به دست سرنوشت و بر آن شانه های ستبر سر بیاسایی و خدا را بپرستی؛ چه خدایی پسرک به چاه افتاده را بکند، و چه خدایی عزیز مصر را. 

/ 2 نظر / 16 بازدید
عمه ی روح الله

یعنی اینقدر عاشق شدی بانو؟؟

بنت الهدی

خیلی دلنشین...