شیرنی ِ خواست گاری

حالا دیگر می دانم که لاریسا زیر شیرینی هایش خیلی کوچک است. گرین پارک خیلی مرتب و قوام دار می چیند و ملکه انقدر می تپاندشان توی همدیگر، که نمی شود با چنگال سالاد از هم جدایشان کرد بدون اینکه به خامه های روی شیرینی آسیب برسد. حرفه ای ها هم که همیشه از فاطیما می خرند... این را هم می دانم که شیرینی هایی که از اتوبان همت به پایین آمده باشند؛ وقتی می رسند از شدت گرما انقدر شل و وا رفته اند که نه می شود نگاهشان کرد و نه بوی خامه ی پخته شان را تحمل.

این ها همه تجربیاتی ست که طی پروژه ی عظیم "خواهر شوهر دادن" آموخته ام. خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم. مثلا اینکه مسئولیت جمع کردن سیم-میم های دور و بر مودم و لپتاب با من است و خودم هم باید بفهمم که مهمان ها حدودا کی می رسند و آیا صدای زنگ اف اف با صدای سشوار مامان روی هم می افتند یا نه. که اگر بیفتد باید آرامشم را حفظ کنم و بگم بفرمایید و مامان را زودی صدا کنم. باید بدانم که دوتا گلدان نباید روبروی درجنوبیِ سمت چپ باشند و اگر هم آفتاب بود، پرده ها باید عقب باشند تا حیاط  پیدا شود.

تا آرنج رفته ام توی شیرینی و دارم به طرح کوبیسمی که روی ظرف شیرینی آفریده ام احسنت می گویم. آبجی بزرگه جان می رسد و می گوید: "این چیه دیگه! پرش کن قشنگ!" و من غصه دار از اینکه حتی کاری که به عهده ی من است هم خودش باید خوشش بیاید یک کم لجم می گیرد؛ البته نه خیلی! بعد باب سلیقه ی بانو ظرف شیرینی را خفه می کنم طوری که اگر آقای داماد کمی دست و پا چلفتی باشد یا خانم مادرش کمی در چادر سر کردن مهارت نداشته باشد و بخواهد هم زمان هم شیرینی بردارد و هم چادرش را بپاید، دستش رو شود و گند بزند به زندگی خودش و مبل و فرش های پذیراییِ ما.

ظرف شیرینی از زیر دستم قاپیده می شود و آبجی بزرگه جان را می بینم که دارد خودش را توی شیشه ی ماکروفر نگاه می کند و جلوی روسری اش را یک دستی درست می کند و حواسش هم به زاویه ی ظرف شیرینی ها با خط افق نیست. با صدای خفه ای تشر می زنم: " بـــروو بابا خوشگلی!" و او می گوید که: " مهم هم نیست خوشگل باشم!" که یعنی نع، این بار هم پرستیژ آقا به مزاقمان خوش نیامده.

سعی می کند با دمپایی های تلنگی اش در را ببندد اما نمی تواند. من هم کلافه، یواشکی بدون اینکه پیدا شوم می روم سمت در یخچال و پارچ شیر را بر می دارم و آهسته عقب عقب بر می گردم. شیر را می گذارم روی میز و می روم جنازه ی شیرینی درب و داغون شده ی عملیات چیدن را می گذارم توی یک پیش دستی و سر راه یک لیوان هم از توی کمد بالای سینگ بر می دارم. بر می گردم و سلیفون روی پارچ شیر را بر می دارم و یک لیوان می ریزم. درحالی که به صدای آهسته ی مهمان های توی پذیرایی گوش می کنم و نگران تعارف های بیخودی هستم که آن میان تکه و پاره می شوند، با لب و لوچه هم ادای خانوم مادر داماد را در می آورم که می گوید: "تو رو خوداه خودتونو تو زحمت نندازین؛ بفرمایین". پیش خودم فکر می کنم این که نیست؛ من با این یکی از الان مشکل دارم! در همین حال می روم از توی جعبه ی شیرینی یکی را که سالم باشد و ترجیحا یا نارگیلی باشد یا میوه ی رویش آناناس باشد، بر می دارم و باز بر میگردم سراغ پارچ شیر. لیوان دوم را لاجرعه سر می کشم؛ چون احساس می کنم الان است که فک و فامیل داماد با مادر من بیایند این ور و عروس خانوم و آقا داماد را آن طرف تنها بگذارند.

جعبه را ول می کنم روی میز و یک به من چه ی بی قید توی دلم نثار قیافه ی آویزان شیرینی ها می کنم. بر می گردم توی اتاقم.  ناخود آگاه می روم روی وزنه و اخبار آخرین تغییرات را می گیرم. در لپتاپ را باز می کنم و می نشینم پای تخت و تکیه می دهم. نگاهم می افتد به آینه ام که آبجی بزرگه جان با ماژیک وایت برد مشکی رویش نوشته است: " حذف وعده ی شامگاهی بهترین راه کاهش وزن!" و بعد تعداد زیادی امضا یا بهتر بگویم تمرین امضا هم پایینش. نمی دانم این را چرا روی آینه ی من نوشته. مثل کارهای دیگری که می کند یا نمی کند اما من به هیچ وجه علتشان را نمی فهمم. یک فایل وورد باز می کنم و راجع به شیرینی هایی که اخیرا خورده ام و تجربه هایی که کسب کرده ام می نویسم؛ درحالی که می دانم اگر یک روزی چاق شوم یا جوش بزنم، تقصیر همین شیرینی های لعنتی ست. 

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

@پایینی: خیلیم ننوشته شیرینی! یه دوستی دارم, وقتی من چیزیو اینجوری مینویسم میگه "دردسترس و کلیشه ای" نوشتی :-"

بهار

باحال بود. فکر کنم ماحصل این همه شیرینی فقط تپلی شدن تو باشد چون اینطور که بوش میاد آبجی بزرگه خانم قصد ترک کردن خونه پدری رو نداره!!!!

hOda

یک جورایی متن می گفت که طرف برادر عروسه و یک جاهایی لو می داد که نویسنده نمی تواند برااااادر عروس باشد!حالا عروس که چه عرض کنم!ظاهرا به مذاق خواهر زیاد خوش نیامده و هنوز عروس نیست ولی ما کلا عادت داریم یک هفته اینور تا یک هفته آنور خواست گاری را فضل و بخشش لقب می کنیم و عروس و خواهر عروس و برادر عروس است که از دهانمان می ریزد تا بلکه طرف قبولانده شود که نه!!مثل اینکه اینبار داماد به مذاقش خوش آمده! البته این طرح هیچ وقت جواب نداده!بلکه بر خلاف انتظار ما نتیجه معکوس هم داده و یاد و فکر داماد بدتر از ذهن عروس پاک شده که شده!

hOda

نمی دونم!حوصله ای نبود ما را تا دوباره این متنو بخونم ببینم جایی گفته نویسنده خواهر عروسه یا برادر عروس یا نه!:"

hOda

آره!می فهمم چی میگی!آدم حتی بعد یه مدت نسبت به گلای خواست گاری آلرژی می گیره و از اون گلای ناز و زیبا بدس میاد یهو!!

hOda

می تونی لذت عطسه کردن رو پاک کنی![ناراحت]

مهشید

حالا در آستانه رفتن هست این آبجی خانوم شما یا نه؟؟!! چقد خوب که تو خونه ی شما میشه این همه کار انجام داد. مامان من نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم، همه ش میگه 2سال دیگه هم آشپزی یاد میگیری هم کار خونه تازه شم انقد می تپونه بهم که اصلا حالم بهم میخوره دیگه کم مونده صبح ها یه قیف برداره بذاره تو حلقم هرچی که میخواد بریزه توش و یه راست بره تو معده بدبختم! هی...........ولی این پروژه های عظیم با تمام سختی هاش قشنگه به نظرمن! راستی باورت میشه من تونستم این متن رو یه جا کامل بخونم؟؟!!!باریک به خودم[دست]

hOda

ولی من تقریبا پاکش کردم!وقتی همه آرشیومو پاک کردک یعنی منتظرم همه بیان اونور بعد لذت عطسه کردنو هم پاک کنم! با این که خیلی جای مزخرفی بود ولی از هم الان دلم واسش تنگیده!!! دیوونه ام من! راستی! عاشق دسته بندیتم فهیمه!!اطناب ممل!:دی

زهره

خیلی خوبه که تونستی این همه جمله ی منسجم رو بنویسی که یه داستانه.

کاشف

عاچقتــــــــــــــــــــــــم من![قلب] نه پشیمون شدم![عصبانی] یعنی چی که نوشته میذاری بعد رمز دارش میکنی؟ تا خالات رو کم نکردم بگو رمزش چیه؟[عصبانی]