مسابقه ی دلخوشی نویسی

به نام خدا

این جانب؛ فلانی؛ ملقب به مستانه؛ فرزند بابام؛ به شماره شناسنامه ی 044045 .... توسط آذی جون به یک مسابقه ی وبلاگی دعوت شده و بعد از بیست و چهار ساعت به اجابت وی بر آمده ام!

راستش اینهایی که می بینید ... چرت و پرت نیستند؛ بذله هم حدودا نیستند!! اینها دلخوشی های پیش پا افتاده اما عمیقی هستند که اینجانب در طی انزده سال و سه چهار ماه زندگانی تجربه نموده ام.

1. چشم هایت را ببند. فرض کن یک کادوی بسیار حجیم برایت آورده اند که به دلیل حساسیت به ضربه، دورتادورش را بطور کامل با پلاستیک تق تقی پوشانده اند. ماهیت کادو و حجم بزرگ آن به خودی خود در بدایه ی امر کاملا فاقد ارزش می باشد؛ چون توجه سوژه ی مورد نظر (یعنی من!) صد درصد معطوف برادرم است که احیانا حتی به یک دانه از آن حباب های نازنین تجاوز نکند!! ... حتی از یک دانه اش هم نمی گذرم ...!

2. فرض کن یک روز چهارشنبه ی تعطیل است. و صدقه سر سران مملکتی خوش قریحه ی ما روز پنج شنبه نیز با عبارت: "بین التعطیلین، عین التعطیلین!" به مسلخ رفته و سر بریده شده است! تو هم صبح علی الطلوع روز پنج شنبه (ساعت یازده!!) با صدای جاروبرقی از خواب بیدار می شوی و بو کشان به سمت آشپزخانه می روی و نون و پنیر و چی چی ای به بدن می زنی ... بعد با خیال راحت (بدون فکر این که الان خرخوانان عالم در حال انجام چه عمل شریفی هستند!) می روی توی اتاق و کمد های قدیمی ای که گوشه و کنارشان پر است از وسایل ریز و درشت و قدیمی پرخاطره؛ خالی می کنی و عیــــــــــن یک روز را در خاطرات سالیان گذشته غلت می زنی و حتی تا یک هفته بوی خاطره می دهی ...

3. فرض کن تازه حمام رفته ای و بوی گُل می دهی ... آنوقت - در حالی که لوکیشن قضیه در یکی از روستاهای توابع لوزان سوییس است - یک گرمکن ورزشی خفن می وشی و زیر نم باران در خیابان های خلوت تنهایی یک ساعت تمام را نرم نرم می دوی ... تا وقتی که صدای نفس هایت را بشنوی و کم کم بخار از کله ات بیرون بیاید ... (این را باید ابتدا می گماشتم!)

4. فرض کن ایستاده ای وسط آن خیابان بهشتی ... رویت به سمت شرق است و نمی دانی چشمت را چپ بگردانی و قبه و مناره ی کشیده ی عباس "ع" را خیره شوی؛ یا را بگردی و در جمال طلایی امام شهیدت "ع" غوطه ور شوی ...!؟

5. فرض کن یک دسته برگه A4 برداشته ای تا رویش مطالبی را چاپ کنی. بعد از این که پرینتر آرام گرفت، چشمت می افتد به یک دانه کاغذی که روی بدن آن مانده و در آن سوی میدان، قلمی ... دست به کار می شوی و طی یک عملیات بی رحمانه کاغذ سفید را پر از طرح مربع و مثلث و خلاصه چند ضلعی هایی با هاشور متفاوت می کنی ... (البته خیلی بیشتر از این حرفا اتفاق می افته!)

6. فرض کن نزدیکی های سال نو است و بوی رنگ و رنگ آمیزی در و دیوار می آید ... به به! فی الفور و بدون فوت ثانیه ای از زمان خودت را  به ضمیمه ی ابزار مختلف نقاشی به محل حادثه می رسانی و دست به کار کشیدن نقاشی در سایز خود دیوار ها به رویشان می شوی ... احیانا آبجی خانوم را هم با خود می بری محض بهره گیری از ایده های خلاقانه اش، یک بیست سانت در سی سانت هم به او می دهی که دلش نشکند ...!!

در ادامه از اینای که نام می برم دعوت می کنم که بازی رو ادامه بدن (البته معلوم نیس کی اینورا پیداشون بشه!!)

مغول , polly , آفتاب گردون , Хамид

/ 0 نظر / 6 بازدید