بعد تر

نوشتن برای من علاج دردهایی ست که می خواهم از آنها گذر کنم. جسد برایند مولفه های عمودی زندگی ام که فقط حرام می شوند و حرام می کنند. دایره المعارف مرض های همه گیر در تکرار نامکرر روزهای دست و پا زدن. می گویم نامکرر چون واکسن امروز به درد فردا نمی خورد، چون مرض امروز مرض دیروز نیست. و می گویم تکرار چون مرض مرض است دیگر! مرض است؛ چه حاصلِ آنیِ دقایق نامکرر باشد و چه مثل نوشتن، خود، مکرر. خب، نوشتن هم یک جور از این مرض هاست. علاجش هم نوشتن است... این چیزی ست شبیه زندگی: زندگی می کنیم که زنده باشیم و زنده ایم که زندگی کنیم. علت و معلول آنچنان در هم آمیخته اند که حتی گاهی اوقات علت، علتِ علت می شود و معلول، معلولِ معلول... و قانون علیت نقض می شود خفن!

داشتم می گفتم واکسن. کاش از اول نگفته بودم واکسن. گفته بودم نوشدارو؛ فارسی تر است خب. اما ایراد از من نیست، از نوشدارو هم نیست، ایراد از تو است که به مجرد شنیدن واژه ی نوشدارو سرخود کنارش می گذاری بعد از مرگ سهراب، و فکر هم نمی کنی من اگر سهراب را حالا می شناختم و اصلا باهاش کاری داشتم، خودم زبان داشتم این هوا! سهراب اینجای داستان اصلا هنوز به دنیا نیامده است...

اصلا حکیمچه هنوز زیر و بم شخصیت سهراب را نپرداخته و نمی داند با کدام صفت می خواهد خدایی داستانش را بکند و سهراب را جلوی پدر بایستاند و بجنگاند و جان بسپاراند... اصلا ویروس داستان تازه اینجا متولد می شود و قصه ی قیقاج قلم، شروع. کبریت آتش همه ی مرض ها همین جا زده می شود و شعله ی درمان روشن می ماند تا این مرض نوشتن هست... 

لامصب یک چیزی شده شبیه دور باطل. شبیه if ای که به جای End if، هی دوباره Else if دارد و شرط پایان نه... مثل زندگی ای که هر چقدر هم کامل باشد، مرگ کم دارد...

نوشتن همین است. اگر می توانستم از تویش می آمدم بیرون. اگر می توانستم شرف داشت با مرض غیر مزمن دیگری عوضش کنم. اگر می شد گرفتارش نمی شدم و خودت می دانی این اگر ها هرگز نمی میرند تا من تمام شوم.

اگر می توانستم، شاید آناً تصمیم می گرفتم و کارهای خیلی خوب تری هم می کردم. حالا که دستم بسته شده و نمی توانم، شده ام مثل ابلهی که وقتی یک دسته قلدر در درونش دارند مسخره اش می کنند و به ش می خندند، خودش هم مُفش را بالا می کشد و قهقهه سر می دهد...

نوشتن برای من علاج دردهایی ست که می خواهم از آنها گذر کنم. دچار نوشتن بودن خودش هم یک درد است؛ یک درد مزمن.

آذرماه 1390 


/ 4 نظر / 21 بازدید
hOda

یک حرفایی هستند که در گوشی اند!همان ها که اگر نگویی شان،من یک مدل دیگرشان را می گویم...شاید! فیزیک خوندن سخت بود!چون یه احساس عجیبی از روز اول بهم می گف که تو بلدی!!!

hOda

فتوبلاگ عکاس هدرم![خنده] عالیه فهیمه!:دی

زهره

.آذرماه 90. چقدر یه جاهایی از نوشته ت رو درک میکنم/

دیوونه

تک جمله های خوب وقوی زیادی توی پست شماهست.بهتون تبریک میگم. مفید بود