تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنند!

بسم رب الشهداء

پرده اول: فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت! روز عید غدیر به زیارت امام زاده علی اکبر چیذر رفتم و به زیارت شهدا که به فرموده امام راحل امامزادگان عشقند و قبورشان زیارتگاه اهل یقین ... سر مزار شهید دکتر علیمحمدی از اساتید هسته ای کشور که سال گذشته ترور شدند؛ دو خانم با چادر مشکی نشسته بودند و زیارت عاشورا می خواندند ...حالی داشتند! پرسیدم: شما از خانواده شهید هستید؟ گریه شان شدت گرفت! داغشان هنوز تازه بود ...

پرده دوم: ناباوری! البرادعی زمانی که برای بازدید به ایران آمد و زمین خالی از امکانات ساخت نیروگاه را دید خندید و گفت: می خواهید اینجا نیرو گاه بسازید؟ خوب بسازید، فکر می کنید می توانید؟؟ زمانی که نیرو گاه در حال افتتاح بود ماموران آژانس گفتند امکان ندارد نیروگاهی در اولین تست نشتی نداشته باشد و هیچ کدام نماندند!!!! اما دانشمندان ایرانی به کار خود مطمئن بودند و هیچ کس نیروگاه را ترک نکرد! در مقابل چشمان حیرت زده ماموران آژانس اولین تست بدون نشت و کاملا ایمن برگزار شد ...!

پرده سوم: فشارهای قطع نامه ای! غربی ها برایشان سخت است که ایران فن آوری سوخت هسته ای را خودش بوجود آورد و به همین دلیل با تمام قدرت و با تمام امکانات، تمام گزینه هاشون رو برای شکستن عزم ملت ایران امتحان کردند! و به بی فایده بودن تک تکش پی بردند!

پرده چهارم: ترور؛ آزومودن آزموده خطاست!! هر وقت ملت ایران خواست گامی به جلو بردارد و دشمن نتوانست جلوی او را بگیرد با ترور کردن افراد شاخص اون جریان، از راز دستهای خالی و دل پر کینه اش پرده برداشت! مطهری، بهشتی، مفتح و... غربی ها یک نکته رو در محاسبات خود لحاظ نکردند و آن اینکه: "روحیه بسیجی" دارد صحنه های خطیر این مملکت را اداره می کند! بسیجی هر جا بوی شهادت پر رنگ تر شود حضورش را پر رنگتر می کند! تاریخ برنامه هسته ای ایران، تاریخ ناباوری ها و امور غیر ممکنی است که با روحیه بسیجی ممکن شد!

پرده پنجم: ........ دکتر شهریاری پدر زهرا و محسن تمام مقاطع تحصیلی اش را در داخل کشور گذروند و این نشون می ده که دانشمند ایرانی به بلوغ علمی رسیده و دستش رو بر زانوی خودش میگذاره، یا علی میگه و در مرز های علم حرکت می کنه ... آن روز صبح پدر و مادر زهرا و محسن خانه را به قصد دانشگاه ترک می کنند و دشمن از صدای بر خاستن آنها به خودش میلرزد ... پرده پنجم آتش میگیرد! :گریه

پرده ششم: متین! شنیده بودم شاگرد اول است اون هم چه شاگرد اولی! اما ندیده بودمش، چادرش تا روی ابروهاش رو پوشانده بود. 16 سال بیشتر نداشت اما آرامش و ایمانش من رو غافلگیر کرد! یک صاحب عزای نوجوان که پدرش ترور و مادرش به شدت مجروح شده بود ... اما به جای اینکه همه به او تسلی بدهند او تسلی گر همه بود! تعریف میکرد که چطور آن روز نماز صبح رو به پدر اقتدا کرده و بعد از نماز پدر رو بغل گرفته بود، در مراسم تشیع به دوستانش سپرده بود مواظب حجابهایتان باشید! به دوستانش نگاه کردم از خودش کم نداشتند، تعجب کردم! تازه توی شلوغی مراسم متوجه منظورش شدم! عجب دور اندیش! میگفت این دانشگاه بهشتی هرجایش یک خاطره رو زنده می کنه ... اینجا بود که پدر همیشه می دوید تا به مسجد برسد ... اینجا بود که ... اینجا بود که .....

پرده هفتم: الگوی ایرانی اسلامی پیشرفت! پرده هفتم رو ما باید بنویسیم! بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک راسقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم!

پ.ن1: متن نوشته ی خواهر عزیزمه که توی این چند روز، واقعا با همراهی های خواهرانه ش منو شرمنده ی خودش کرد ... خدا خیرش بده!

پ.ن2: امروز رفتم و مادر زهرا رو دیدم ... الحمدلله رو به بهبود بودند؛ از خدا براشون سلامتی و صبر میخوام.

یا علی ...

/ 0 نظر / 8 بازدید