توهّم دود!

به نام مهربان خدای برفی ( که میخواهد فردا را تعطیل کند قربانش بروم!!!)

فولی دراز رفته بود پای تخته و داشت مساله ی 17 پلی کپی تمرین دوی مثلثات را با همان قر و قمیص خاص خودش توضیح می داد. یک دستش را در هوا تکان می داد و آن یکی را هم به کمرش زده بود ...

دست به سینه نگاهش می کردم. خیلی دلم می خواست ببینم چه می گوید اما بیشتر  هوس خواب - آن هم سر کلاس خونساری! - به سرم زده بود! یه نگاه به چپ ... یه نگاه به راست ...

سرم را گذاشتم روی میز و همانطور که به خسرو فکر می کردم خوابم برد ...

اواااا!!! سوء تفاهم نشه یه وقت ها! منظورم همان خسرو ای هست که سه شنبه سر کلاس ادبیات برای n امین بار جلوی چشم یه عده دانش آموز، نگون بخت شد و سوخت و رفت ...  همان که انشایش را فی البداهه می گفت و همه کف می کردند ...

از سه شنبه همین طور در ذهنم رژه می رود و قلبم را آتش می زند ...

خلاصه، چشم هایم گرم گرم بود و هنوز کامل روی هم نرفته بودند که خواب ها هجوم آوردند!

خسرو را دیدم که سیگار می کشد و اشک می ریزد. به من میگوید: فلانی! تو به روز من نیفتی ها!! درست است که بچه ها حین خواندن داستان بعضی جاها یکصدا می گفتند: عیــــــــن فهیمه!! ، اما تو نگذار عاقبتت مثل من شود ... اشک می ریخت و می گفت! من هم با دهان باز مانده بودم گریه کنم یا چشمانم را بمالانم تا از خواب بیدار شوم!!

دود سیگارش در قاب تصویر جولان می داد و مرا به تن لرزه می انداخت ... گویا از بویش مور مورم می شد!!

احساس کردم قضیه فراتر از مورمور شدن است. تکانی به بدن کرخ شده ام دادم و همین چند تکان دوزاری ام را صاف کرد که این هواست که بس ناجوانمردانه سرد است!

سرم را از روی میز بلند کردم و بعنوان اولین کار، چشم در چشم خونساری شدم تا ببینم آیا چشم در چشمان خواب آلوده ی من شده؟ و آیا نگاهش خشم آلود است؟ آیا به فرمایش وی من باید کلاس را ترک بگویم و بروم آبی به صورتم بزنم ...؟ آیا ...؟؟؟

یک پلک

دو پلک

سه پلک ... نخیر!! کفاف نمی داد!

توهم خارج شدن دود از لبان باریک و ظریف خونساری از جلوی چشمانم کنار نمی رفت!!!

کی کنارم بود خدایا ... آها! زرین بود. بدن سیخ شده اش () را دودستی تکان دادم و گفتم: زرین ... نیگا نیگا! از دهن خونساری دود بلند می شه ... به جان خودم!

چقدر سردم بود ...

ولش کردم بیچاره را ... سردم بود.

اون خونساری بنده خدا هم که روی صندلی اش کنار پنجره ی باز نشسته بود، لابد سردش بوده که آن جور بخار از دهانش خارج میشده ...!

 

پ.ن: به جان خودم یه روز سر هیش کدوم از کلاسا نخوابیدم .../!

یا علی

/ 0 نظر / 15 بازدید