بنداز پشت گوشت!

یادم میاد اوایل دبستان بودم که یه روز من و دختردایی م مریم، که یک سال و هشت روز از من بزرگتره، با هم رفته بودیم تو استخر سرباز جلوی باغ لواسون... درست خاطرم نیست چه موضوعی باعث شده بود که ما اونطور شدید در حال خندیدن باشیم! خلاصه اینکه تو همون اثنا، دایی حمید من که فردی فوق العاده شوخ و درعین حال جدی هستن، از اون دور و برا درحال گذر بودن... وقتی ما رو درحال غش و ضعف رفتن دیدن، با همون لحن طعنه آمیز مخصوص خودشون گفتن: خب بندازین پشت گوشتون! من و مریم اول متوجه نشدیم که منظورشون اصلا با ماست یا نه. بعد من تو چشمای دایی خیره شدم و ایشون هم با اشاره ی دست به ما گفتن که منظورشون چی بوده...

دیروز وقتی این شکلک رو بین اون همه اسمایلی پیدا کردم، مستقیم ذهنم رفت سمت اون صحنه ای که هیچ وقت از یادم نمی ره و اون روز دقیقا برام تداعی شد. حالا شکلک چی بود؟

یحتمل الان می تونید حدس بزنید که منظورشون چی بوده! 

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیاز

فراتر از این[نیشخند] [چشمک]

pluie

دختره ذهنه همرو منحرفیده بعدم غش غش خنده می کنه واس من!!استخر و بچبسین!!بابا بالا شهری[نیشخند] خوش بگذره امرو!!!منم می خواستم بی آم!! چقد به سوتیه پیاده شدنت خندیدم:ِدی خوش بذگره با خان دادا!!(دارم از حسودی میترکم[ناراحت][نیشخند])

خانۀ 52

منو با مغول تفعیم کن حتما !

ناهید

من هیچ ایده ای ندارم در مورد منظورت داییت [نیشخند] چی بودی منظورش؟ [نیشخند]

من نفهمیدم فهمیمه!

پرستو جون!...

سلام عزیزم... هنوز که به کره خوریش نرسیدیم! باید تا 15 مرداد صبر کنم ببینم چه گلی کاشتم بعد...! ممنون که سر زدی...

vip

[نگران]من خیلی خنگم!

vip

حالا ک من صادقم باید بگم ک اینو حدس زدم ولی چون position بود خندم نگرفت،بعد دیدم ملت ریسه رفتن به قول تو بعد گفتم بپرسم نه منه؟؟!به طور دقیق=na mana??![نیشخند] فهیمه با آق داداش فرار کردی از مدرسه؟؟؟![متفکر]

زهرا

سلام فهیمه جان مسیج منو دریافت کردین؟ [لبخند]