مدینه ی فضوله

به نام خدایی که تنهایی, من رو تنها خلق کرد

شاید روزی بگذارم بروم یک جای دیگر. جایی که مجبور به فرار از مقایسه ی خودم با منی که تو در ذهنت پرداخته ای نباشم. جایی که من با خودم، مثل تو با من نباشد. مثل دنیا با من. مثل هنگامی که "همیشه" نام دارد؛ از آنجایی که همیشه وقتی گیر این دنیای خارج از واژه ها می افتم، نمی توانم راهی بین تضادهای روحی خودم با آن پیدا کنم. برای همخو کردن این حشویات و هجویات که در یک جمله هم نه، یک کلمه، تعامل ترجمه می شوند و در ذهن کور من، می شوند کل تصویر خام- رها شده ای که از بستر ذهنیت مشترک داشتن با یک انسان خبره یا خر دیگر - چه فرق؟- دارم. و بعد آنقدر بی ارزش می شود که برای فرار از قانع کردن تو، تن می دهم به اینکه مرا بل بلی قلمداد کنی! ترجیح می دهم هی حرف بزنم و بزنم تا دیگر حتی ذهنت را به این سمت نفرستی که اساسا تاپیک دیگری هم برای گفتگو کردن می تواند وجود داشته باشد. تو را بحال خودت وا می گذارم تا چرندیاتی که واگویه کردم را، یا مستقیما به سطل آشغال بسپاری و یا ساعتی ذهنت را مشغول کند و بعد دیگری بیاید و آنها را هل دهد در مجموعه ی هجایایی که اخیرا شنیده ای و با ملاقه همشان بزند لای بقیه و آخرش بشود آشی که این روزها احساساتت را تشکیل می دهد. یا هر چه. به من چه که چکار می کنی.

شاید روزی بگذارم بروم یک جای دیگر. جایی که مثل حال، وقتی از تو فرار می کنم متعاقبا مجبور به گریز از وجود حقیقی ای که به "من" تلقی می شود، نباشم. جایی که من، من باشم و هیچ مایی نتواند این تنهایی من با راهم و زندگیم را مخدوش کند. جایی که اگر حرف می زنم، تو حرف نزنی. تو تحلیل نکنی. ذهن تو در مورد من اظهار نظرهای پشت سر هم و کارشناسانه ای که سیر منطقی اش به درد خودت می خورد، نکند. تو گمان نکنی که می فهمی و می دانی و درک می کنی. یا اگر خیلی احساساتی باشی بگویی: آخی! خودت را زیادی قاطی دنیای واژه های بی ربط و ناهمگون من نکنی. تو وجود داشته باشی، اما حلقه ی این وجودت در حدی با حلقه ی وجود من اشتراک داشته باشد که کلمه ی تعامل برایم لایق احترام است.

شاید روزی بگذارم بروم یکجای دیگر. جایی که وقتی نوشته ام را می خوانند نگویند: پس فلانی این است. نگویند: این فلانی است؟ نگویند: این خودش است که انقدر عوضی شده یا خودش بوده که عوض شده؛ عوضی شده؛ هرچه! اصلا انگار یادم رفته که تو همانی هستی که هی در کله ی غریبت، من غریب را سر و ته می کنی. اصلا بکن. به من چه؟ اما بهتر است بخوانی و کنترل دبلیو را فشار دهی؛ مثل من که می نویسم و کنترل دبلیو را فشار می دهم.

________________________________________________________________

* نکات قابل ذکر: استثنا دارد، مخاطب ندارد.

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کنترل دبلیو

از من مخواه که در این سفر این حرف ها ر ا از یاد ببرم، زمانی که خودت می دانی که نمی شود در آنجا به تو فکر نکرد.در کنار آن همه عظمت و زیبایی، به تنهایی تو نیاندیشید.به این که من به اینجا آمده ام،اما تنها !‌اما بی تو.....اما بي ما!!!...آن همه مهربانی را من میهمانم، اما بی تو !چگونه می توان فکر نکرد؟

ياسمن

سلام چطوري ؟ سر نمي زني ؟؟؟ آپم با يه نيمچه شعري از خودم منتظتم

خانۀ 52

ئه ! من کاربرد کنترل دابلیو رو نمی دونستم !!! الان یاد گرفتم :دی و دیگه اینکه اینی که با نوشته هات راجع بهت قضاوت می کنن مشکل هر وبلاگ نویسی هست ! no way !

polly

فهیمه! یه مطلب برای نیمه شعبان می خوایم. که کلیشه ای نباشه اصلا! خودمونی باشه حتما! هستی؟

میم نون

منم می رم یه روز یه جای دور...می دونی گاهی فکر کی کنم کاش می شد بیخیال همه جا بذاری بری و کسی دنبالت نیاد... عنوان عالی بود

vip

ببخشید,یه سوال!کنترل دابلیو(!) چی کا میکنه؟

vip

خودم می دونم می تونستم امتحان کنم![عصبانی] می خواستم هلو باشه!

سلام سلام فهمیمه! می گم ی وقت تشرف نیراین سمت وبلاگ ما...منور نکنینش....افتخار ندرین....نه...نکن این کارو! دستات تعجب می کنن![نیشخند][زبان]

Royal

من لینکمو درست کردمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا به منم یه سر بزن[چشمک]

بهزاد ... مورچه ای از مریخ

متن زیبایی بود .... فقط یه کم فاصله بین افعال زیاده .... آدم هی میخواد بعد از فعل به درک درستی از جمله برسه که میبینه ..... هنوز فعل جمله به وقوع نپیوسته ! به همین مناسبت مجبور به خواندن چند باره ی بعضی از قسمت ها شدم ! خب اینم توفیق اجباری ای بود که نصیبمون کردی ! زیبا بود و دست مریزززززززززاد [گل]