وقتی می خواهم راجع به بیچارگی‌هایم بنویسم، حالم بد می شود. تهوع می گیرم اصلا. می گویم ای کاش تو‌ های دیگری هم دردشان شبیه به خود تو بود, تا بتوانی از رویشان کپ بزنی و چاپ کنی به اسم خودت و بگویی من این اراجیف را گفته ام.

کی می تواند هوای بوگندوی این تابستان را تحمل کند و صبح به صبح ساعت 11 بلند شود برود توی این شهر بوگندو و لاشه ی بوگندوی تو های توی خواب دیشب را جمع کند و بریزد توی فایلی که می خواهد شیفت دلیت شود تا شب آینده، تا تو بتوانی به رسالتت - صبح به صبح - عمل کنی؟ تازه بعدش هم که تمام شد بیایی بررسی منطقی کنی که حرف‌هایت مفت اند یا توی خواب دیدی‌شان اصلا. چه می شد اگر یکی از همین تو ها، کمی شبیه تو بود؟ آنوقت همه چیز مثل دومینو خودش بطور خودکار می رخت توی زباله دانی. 

یا آن تو، کمی خاک خورده بود و می آمد حرف‌های قشنگ می زد و همه برایش به به و چه چه در می آوردند. آنوقت تو هم راحت می رفتی می نشستی لای جمعیت تشویق کننده و به دل سیر خودت را تشویق می کردی. و می دانستی همه اش خواب است و هیچ تغییری در هیچ کجای این عالم ایجاد نمی کند. حتی در سرعت بال زدن پشه ی مالاریا در برزیل. بلکن با این اوصاف از خواب بیدار شوی و نگاهت با سقف تصادف کند و بفهمی توی زندگی خودت هستی.

یا اینکه از مرگ می گفت و تو باز مطمئن می شدی که حتی با گول زدن هم نمی توانی حالیِ این روزگار بکنی که بعضی چیزها گفتن ندارد. و بچه هم زدن ندارد.

(یا هر غلطی که تو دلت می خواست توی دیگری هم بداند که نمی شود کرد، تو چند صد هزار بار امتحان کرده ای...)

حیف که فقط زر زدن کاری ست که در بیداری می شود انجام داد و همه ی تو ها، توهماتی هستند پرزحمت و خرفت. اصلا کی می گوید تمامی فکت های پرزحمتی که ما به دانستنشان افتخار می کنیم خواب نیستند؟ کی می گوید هر کسی که صبح بلند می شود نمی تواند بر اساس کارهایی که تو های بی مسئولیت و پوچ‌گرای توی عالم خواب کرده اند نظریه صادر کنند؟ و در دلشان قاه قاه بخندند که این عالم کابوسی بیش نبود... محض به سخره گرفتنِ یک مشت خر بود. آنوقت کم کم خودش هم برود توی خواب یک فلانی ای و ایفاگر نقش نمایشنامه ی سانس اول صبحش باشد و بدون هیچ دغدغه ای گند بزند. کم کم به کابوس تبدیل شود و کــــم کم بمیرد.

هر چقدر هم سفسطه ببافی، باز هم خود تو باید بروی صبح ها لاشه جمع کنی از دور شهر، شاید هم دور دنیا. تنهایی.