آنقدر در این خرابکاری جلو رفته ام که حالا خودم هم باور کرده ام، حرفهایی را که در وصف آینده می تپانم توی کَلّه ی خلق الله. غافل از وجودی که در پس این خاطرات بی حیا جا مانده است. خاطراتی که شب تا صبح، هر زاویه ای از عقربه ی ساعت و نور خورشید و هر صفحه ای از تقویم، و هر چه که حتی توجه خودت هم در زمان وقوع معطوف آن نبوده، را بهانه می کنند و مجبورت می کنند تا جانت را حرام درگیری نفرت انگیز با حس پس زدن گذشته ات بکنی و باز هم مغلوب زور گویی اش بشوی. و باز هم فرار از حضور را برای فرار از بی رحمی این رقیبان - که از میمنه و میسره پوزخندشان را نثار قبای یک لایه ات می کنند - ترجیح دهی. برای آرامشی که یک لحظه مهمان تلاطم رؤیاهای مربوط به همان آینده ی مهجور شود... اما بالاخره لانگ ترم که نگاه می کنی، می بینی تلاشت که هیچ؛ خودت هم مذبوح این ثانیه های چه کنم شده ای...