مریض می شوم.

سرم درد میگیرد.

معده ام؛

و تمام تنم...

سه روز می افتم توی رختخواب و فقط از این پهلو به پهلوی دیگر می غلتم و گاهی هم کتابی را ورق می زنم.

در پایان، بالاخره آن جمله ای را که سه روز است در به در یافتنش هستم، خود به سراغم می آید و می رهاندم... همانی که مدد کار بازخوانی رؤیایم است!