"هو الودود"

امروز سالروز شهادت شهید دکتر مصطفی چمران است.

اول می خواستم از اندوخته های ذهنی ام چیزی بنویسم، اما دیدم من توانایی ترسیم این شخصیت آسمانی را ندارم! و ندارم!

چند روز قبل از طریق خبرگذاری ایسنا متوجه شده بودم که در خانه موزه ی شهید چمران به مناسبت سالگرد شهادت ایشان مراسم بزرگداشتی بر پاست.

دوست داشتم اگر کاری برای شناخت بیشتر ایشان از دستم بر می آید حتما انجام دهم، برای همین با خواهر و پدرم قرار گذاشتیم تا در مراسم شرکت کنیم.

با ورود به منطقه ۱۲ تهران پرسان پرسان آدرس را پیدا کردیم وبه کوچه سرپولک که پر از کرکره ی مغازه ها بود رسیدیم.  در خانه، دری چوبی- از این در های ۲لتی کلون دار قدیمی، عین همان هایی که تو فیلم ها هست- بود و سر درش نوشته بود "خوش آمدید". با گذر از یک راهرو، به حیاط خانه رسیدیم و علیرغم این که تقریبا خیلی زود رفته بودیم آنجا را مزدحم یافتیم!

حیاط حدود صد متر مساحت داشت و حوضی نسبتا کوچک وسط آن بود. روی حوض شمع و گلبرگ های گل رز شناور بودند. صندلی های استیل قرمز ردیف به ردیف رو به سن، که در دل دیوار تعبیه شده بود، چیده شده بودند.

پنجره هایی چوبی دور تا دور حیاط، رو به اتاق هایی باز می شد. همه جا باز سازی شده بود اما هنوز حالت قدیمی خود را حفظ کرده بود.

کمی طول کشید تا بالاخره جاگیر شدیم. بغل دستم خانم جوانی نشسته بود. از من پرسید: خبرنگاری؟ گفتم: خیر دانش آموزم! تعجب کرده بود، چون از همان اول هی تند و تند عکس می گرفتم و همه چیز رو ضبط می کردم و می نوشتم... خودش هم خبرنگار بود!

مجری مراسم- که از قضا معروف است اما من اسمش را نمی دانم- از حضور دکتر قالیباف (شهردار تهران) و مهندس مهدی چمران (براد شهید) و شهردار منطقه 12(آقای کرمی) و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی (دکتر سروری) و چند نفر دیگر قدردانی کرد.

با اینکه جمله به جمله ی سخنرانی ها را طبق عادت نوشته ام، از پرگویی در این مطلب صرف نظر می کنم!

بطور کلی دکتر قالیباف در مورد خصوصیات شهید چمران سخن راندند و  مثالهایی از صلابت و استواری وی زدند. و آرزو کردند که ما بتوانیم از آرمان های شهدای جنگ تحت امر رهبری پاسداری کنیم.

بعد از آن لوح تقدیری از طرف خانه موزه شهید چمران به چند تن اهدا شد:

سیاوش گلستان همرزم شهید چمران از سال 1357

جناب سید اسماعیل موسوی کیانی پدر دو شهید بزرگوار منطقه

امیرحسین حیدری قاری نوجوان قرآن

کوروش گوهریان برترین فعال فرهنگی در زمینه ی شهید چمران

بعد از آن یک کلیپ صوتی تصویری پخش شد و بعد مجری برنامه چند داستان کوتاه از کودکی شهید چمران تعریف کرد که من یکی از آنها را به اختصار از زبان خود شهید می نویسم:

... شبی تاریک، فقیری سرمازده دیدم. نمی توانستم برایش جایی تعبیه کنم. برای همین تصمیم گرفتم که مانند او شوم. شب را در سرما گذراندم و به سختی مریض شدم... چه مریضی لذت بخشی!!!

مهندس مهدی چمران چند تا از دست نوشته های ناب و عرفانی و پر مغز آن شهید بزرگوار، از جمله دست نگاشته ای تحت عنوان حدید و اشک، را برای حضار قرائت کردند, و افزودند: من هدفم یاد آوری سخنان شهید چمران بوده که با آن وی را بهتر شناخته و به جنبه های وجود ایشان پی ببریم. برای من مفید ترین قسمت برنامه شنیدن نیایش های شهید چمران از زبان برادرشان بود! ایشان همچنین گفتند که امروز مصادف با سالروز درگذشت مادرشان نیز هست.

بعد از آن عبدالجبار کاکایی دوقطعه شعر از اشعار خودش را برای حضار خواند.

دکتر سروری نیز در ادامه زندگی نامه این شهید را به از منظرخودشان بیان کرده و هدف خود را از این کار شناساندن شخصیت چند بعدی و در عین حال درجه یک ،در همه ی شاخه های عرفان و علم و سیاست و خانواده و...، شهید چمران به ما بر شمردند.

مراسم هم زمان با اذان مغرب تمام شد و ما هم به قصد بازدید به طرف در اتاقک ها که ظاهرا موزه بودند رفتیم اما متاسفانه موفق نشدیم از آنجا دیدن کنیم.

تعدادی عکس از مراسم داشتم که می خواستم بگذارم، اما هنوز موفق نشدم. انشاالله خواهم گذاشت!

می خواهم چند کتاب از ایشان معرفی کنم که توصیه می کنم حتما آنها را مطالعه کنید، ولی به آنها اکتفا نکنید!

۱- کتاب نیمه پنهان ماه (چمران به روایت همسر شهید)/ به قلم حبیبه جعفریان/ روایت فتح

نیمه پنهان ماه

۲- کتاب "رقصی چنین میانه میدانم آرزوست"

۳- کتاب "انسان و خدا"

انسان و خدا

۴- کتاب "خدا بود و دیگر هیچ نبود"

خدا بود و دیگر هیچ نبود

شما همچنین می توانید با مراجعه به وبسایت http://www.chamran.org/books کتب ایشان را بصورت فایل pdf دریافت نمایید.

متنی که پیش روی شماست، متن وصیتنامه ی شهید دکتر مصطفی چمران است؛ وصیتنامه یک فرد، شالوده ی شخصیت اوست و شخصا فکر می کنم می تواند راهنمای خوبی برای شناختن هر فرد باشد. این وصیت نامه خطاب به امام موسی صدر نگاشته شده است. این وصیتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظیم گردید یعنی در سیاه ترین روزهای جنگ داخلی لبنان، که از یکسو نیروهای فلسطینی و احزاب چپ لبنان با سوریه درگیر شده بودند؛ و از سوی دیگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژیستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنین روزهایی که از آنها به عنوان دومین دوره جنگ داخلی نام برده می شود، امام صدر به دکتر چمران مأموریت داد تا برای سازماندهی مقاومت شیعیان، راهی شهرک نبعه گردد. و این وصیتنامه قبل از عزیمت تنظیم گردید

متن وصیتنامه

وصیت می کنم …
وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم! به معبودم ! به معشوقم ! به امام موسی صدر! کسی که او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسین می خوانم! کسی که رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصیت می کنم …
برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی که مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولین بار وصیت میکنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترک گفته ام. علایق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت میروم.
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نیستم …
از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم.
از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم …
تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم…
تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می کشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می کنی، کینه های گذشته و دشمنی های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می پذیری، تو فداکاری می کنی، تو از همه چیز خود می گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می کنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می کنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال و قدم بر می داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می کنم که در رکابت مبارزه می کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم…
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!
زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم…
اما من، منی که وصیت می کنم، منی که تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …
به سه خصلت ممتاز شده ام:
1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی کند.
3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، کمتر می یابد …
کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.
آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …
وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می دانی که چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده اند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به تو است.
وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم، در حالی که به دیگران زیاد قرض داده ام. به کسی بدی نکرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبوده ام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم …
آری وصیت من درباره این چیزها نیست …
وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است …
احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت می کنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم…
تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم … از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی کنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم …
می دانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کرده ام، حتی عشق ورزیده ام، ولی جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوءاستفاده می نمایند!
اما این بی خبران نمی دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده اند. نمی دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید …
می دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می کنی. انسانها را دوست می داری. به همه بی دریغ محبت می کنی. و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده می کنند. حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند … تو اینها را می دانی ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمی دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی گیری …
درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس ترین خصیصه ای است که در میزان الهی به حساب می آید …

سخن آخر اینست که شهید چمران فردی نیست که شناخت وی با صرف مطالعه و پژوهش حاصل شود، بلکه تفکر در کتب و دست نگاشته های ایشان ما را با شخصیت وی آشنا می کند. به قول معروف این ها همه بود و این همه چمران نبود...

حق یارتان، یا علی...