روایتگر قصه ی غصه ی غربت شهر ...

قصه ای بس تلخ و شوم که بیچاره، هرگاه منقارش را برای فاش کردن آنچه در حق هم می کنیم باز می کند، همه می گویند قرارا است اتفاق بدی بیفتد ... نگذارید باز هم به یادمان بیاورد در این سالهای حرام، چطور چشمانمان را بسته ایم و هر ناروایی را بر سر هم می آوریم و باز، بظاهر همدیگر را دوست می داریم ...

نمی دانم چطور از زمان های دور، مانده است در شهر و کوچ نکرده است! نکند خدا بالهای اورا هم به جرم عادت کردن به غربت این حصارها ی بلند و طوسی بسته است؟ نکند دود، مغز او را هم از کار انداخته است ...!؟

امروز چه شده که اینچنین بر لب پنجره ی اتاقم نشسته ای و رنگ باختگی صبح های روزگار را به رخم می کشی؟! صبح هایی که با بوی طوسی رنگشان، این ریه ی بلا دیده را می رنجانند ...

دلم میخواهد باور کنم که داری از درد فردا حکایت می کنی... چون من هم مثل تمام نامردم این شهر، از تو و همنشینی دیرینه مان نفرت دارم، همشهری!