هو العطوف

طول 6-5 متری اتاقم را ساعتی ست قدم می گیرم. گاهی لای کتابی را باز می کنم و صفحاتش را بو می کشم و به کناری می اندازمش. روی تخت ولو می شوم و هندزفری را توی گوشم فرو می کنم. تفألی بی منظور بر حافظ می زنم تا ببینم او چطور است، احوالش.

همه ی قوای این جسم و جان را خالصانه کف دست گرفته ام تا از لابلای دنیای فایل های  minimize شده ی درون ذهنم، پیدایش کنم. و بعد از این همه وقت چشم دیدارم را - که حال کلی ضعیف شده است - نشانش دهم.

رو بروی آینه ایستاده ام. چیزی که پیداست، صورتی خسته است که از مجال فواصل بین سطور نگاشته شده بر تن لُخت آینه، خودنمایی می کند. سطوری در هم و بر هم و نیمه مفهوم که بروی هیچ کدام، خطی به نشانه ی انجام شدن امتداد نیافته است.

Phys: H.W 1h / STD 0.5h

Chem: STD 1h

Theo: H.W 0.5h

Geo: 20-40 min

دل تنگ چهره ی محصور پشت خطوط هستم. از آن نوع دل تنگی ها که بقدری فاحش است، که هیچ گاه بر زبان رانده نمی شود. و آخر سر، او هم خسته و کلافه از این همه صبر کشدار، عزلت نشین کوی minimize شده ها می شود. حتی می رود یک جایی که ترجیحا دست کسی به او نرسد و نخواهد کلامی بر زبان جاری سازد.

نه آن حس دل تنگی، بلکه خسته گی ساعتها خیره شدن بر پرده ی سیاه پلک، زانوانم را خم کرد و بر زمین نشاندم. چهره اش را در قسمتی تمیز از صفحه می بینم. بی هیچ خط اضافه ای.

سفیدی چشمانش طوسی شده و عسلیِ عنبیه توی آشوب مویرگ های قرمز که جولانگاهی برای فریاد زدن یافته اند، گم شده.

شتر که نیست!!! احساس است ... هر چقدر هم نا امیدی بر چهره ی مظلومش طوسی پاشیده باشد و قایمش کرده باشد، باز هم احساس است.

چقدر دلتنگت شده بودم!! 

آنقدر مبهوتم که نمی توانم یاد آوریش کنم، خاطرات دو سه سال پیشمان را. آن روز ها بحدی نزدیک بودیم که برای سخن گفتن از هم و با هم، نیازی به واسطی بنام "قلم" نبود.

در عمق نگاهش، جستجو می کنم تا ردّ آن حس مشترکی را که قرار است ثانیه ای دیگر آتش بر جان هر دویمان بیفکند، پیدا کنم ...

stop ... stop آقا ... حس مشترک دیگر چه صیغه ایست؟ آتش کیلویی چند؟؟ خستگی در ذهن هر دوی ما رخنه کرده و مانند ترمزی، نمی گذارد فرصت همین چند ثانیه ای را که پس از بستن فایل های نیمه تمام، در برابر هم نشسته ایم، بریسیم و سر نخ را دست بگیریم و "حرفی" رد و بدل کنیم. فقط نگاه ... مثل ابله ها.

اولین پلک را که زدم، تازه فهمیدم همه کوتاهی از خودم است. خود من هستم که از دست همه فرار می کنم تا دمی با او - که در آینه است و خیلی دوستش می دارم - "تنها" باشم. و این خستگی، ناشی از همین فرار است ... فرار از دیگران بسوی او که در آینه است و خیلی دوستش می دارم.

او، خسته تر از من، از خستگی من شکایت می کند و دلتنگ تر از من، پلک دوم را میزند.

شاید قانونش است. هنگام رسیدن به آنچه دلتنگش شده ای، خسته ی جستجو هستی و آنقدر خسته، که فقط پلک سوم را میزنی و دیگر چشمانت را باز نمی کنی ... و دوباره سعی می کنی جایی قایمش کنی که گم شود ...

شاید، شاید خدا هم می دانست آینه تاب نمی آورد. و چشمان مرا بست.