به نام خدا

- نمی دانم صفحه ی چندم کتاب است اما، حس کلافه کننده ای وادارم می کند تا دنبال آن کسی بگردم که در پایان داستان، درِ آن کمد دیواری اسرار آمیز را باز می کند و دفترچه ای را از توی آن بیرون می آورد. و تمام رموزی را که سالیان دراز، همه را درگیر حقیقتِ مه گرفته ی خود کرده بوده، یکجا روشن می سازد ... مخلص کلام؛ پایان را - هر طور که هست - رقم میزند و حالا بماند که ماجرا تمام می شود و دلتنگی شروع ...

- پایان، هوسی است که یکپارچگی ذهن را برای همرنگ شدن با نگاشته های همین برگ از وجود، سلب می کند. و تمرکز را برای چیدن اتفاقات - آنطور که نه اختیار آدمی جا بخورد و نه جبر روزگار - بر هم می زند؛ و آخر سر یکی دیگری را غافلگیر می کند ... خلاصه شب و روز آدم، می شود تنگ کردن چشم برای دیدن روزنه ای که جلوه گر بر بدنه ی تاریک این پایان است.

- سیاه مشق روزمره ی من هم شده، گشتن بدنبال همان زن خوددار و صبوری که روزی بالاخره تصمیم می گیرد، پرده ی ابهام را عقب بکشد ...