هو الخبیر

بعضی اوقات می توانی ته مانده ی خستگی های یک ماه را در چند کلام برای رفیقت خلاصه کنی و پرونده ی دل مشغولی هایت را ببندی و بگذاریش توی قفسه ی تنگ خاطرات خاموش.

اما من دوست ندارم خستگی هایم را، دلتنگی هایم را، خاموشی را، درد را، حرف های حبس شده را، ... هیچ کدام را با دیگران قسمت کنم، اصلا بلد نیستم!

ترجیح می دهم ده برابر وقت صرف کنم و یک ناراحتی ساده را ( ناراحتی ای بس کوچک، که فقط  قلب گنجشکی مرا می آزارد) آنقدر با خودم مرور کنم تا برایم عادی شود و دیگر موضوع ناراحت کننده ای جلوه نکند. فکر می کنم بهتر باشد ساکت بمانی و از خاموشیِ سکوت آرامش بگیری، تا این حرف های پر سر و صدا، خود، مایه ی آشفتگی ات نشوند.

خاموش ماندن هم عالمی دارد. عالمی که وقتی در آن غرق می شوی، دیگر نه صدای هوم شهر می آید و نه صدای یخچال فریزر و نه صدای فن لپتاپ. وقتی که خوب غرق شدی، می توانی سکوت را بنویسی. سکوتی که هیچ گاه با نوشتن هایی اینچنین، پا به منسه ی ظهور نمی گذارد.

می نویسم: سکوت. 

و آیا تو می دانی سکوت را نوشتن، یعنی چه!؟