بعونک یا لطیف

می خواهم بروم ... بروم یک وری! هر کجا که میخواهد باشد.

شمال، جنوب، شرق، غرب ... فرقی نمی کند.

بروم تا فراغتی حاصل شود از اینجایی که مردمش هر روز یک رنگی هستند. اینجا که به هیچ کس تکیه "نتوان کرد".

البته دلم برای مشهد تنگ شده. برای سرورش، برای صحن و سرای سرورش، برای کبوتران صحن و سرایش و برای بسته های دوهزار تومانی ارزن کبوترانش ... حتی برای زائرانش!

دلم برای تک تک زائرانش به اندازه ی تفاوت حال و هوایمان تنگ شده. شاید اصلا برای حال و هوای او دلتنگم!

دوست دارم نیمه شبی باشد که تا دم دمهای سحر تنها پرسه بزنی و همه جا را مثل بهشت وجب بگیری. بعد بنشینی کنار یک چادر گل گلی لپ قرمزی، ترجیحا سن بالا!!

آنوقت اگر یک لبخند کمرنگ تحویلش دهی، گلخندی گشاده و مهربانانه نثارت می کند و حتی اگر چشم از او برگیری، دودقیقه طول نمی کشد که خود او سر صحبت را باز می کند!

- دختر جان از کجا آمدی؟

- تهران.

- ها ...

- شما از کجا اومدین؟

(و او نام شهری را بگوید که تو تاحالا حتی اسم آن را هم نشنیده باشی و بعد بگوید شهرشان در کدام استان است.)

بعد تو میگویی که فلان سال یک بار به آنجا سفر کرده ای ...

و او با اصـــــــــــــــــــــرار بگوید که اگر دوباره آمدید حتما به خانه ی ما بیایید!

و تو صداقتی که در کلامش موج می زند را با عمق وجودت لمس کنی ...

از تهران که پرسید، با خستگی خودخواهانه ای سعی می کنی کمیت سرکش گفتگوی ساده و از هر دری سخنی تان را از رفتن به سمت آنچه هر روز با آن سر و کله زده ای و بدجوری از دستش خسته شدی ای، باز داری.

او از مادرشوهرش بگوید که با چه زحمتی او را آورده و کی آمده اند و چندین هفته ی دیگر احتمالا عزم برگشتن خواهند کرد ...!

و تو حرف نزنی!

اگر ثانیه ای هم به سکوت کشیده شد، خود او دوباره شروع کند به حرف زدن؛ و تو با تمام وجود حس کنی که او - که دلت برایش تنگ شده - چطور "بی مهابا" با دیگران مهربان است!

از دخترش بگوید، از پسرش بگوید، از نوه و نتیجه و در و همسایه (یا به قول خودش همساده!) و از آش نذری ...

و تو انگار که به قصه ی مادربزرگانه ای گوش سپرده ای، آرام آرام خود را همزاد او می پنداری و در خیالت با دختر 10-12 ساله اش دوست می شوی و حتی برای او یک المان آلبالو از این جیب می گذاری توی اون جیب که قاطی نشود با بقیه!

آخر سر هم تکه ای نان محلی به زور او میگیری و به دندان که می کشی، دنبال بقیه اش می گردی! و از این رو می فهمی که دستپخت خودش - که دلت برایش تنگ شده بود - است.

التماس دعا می گویی.

بلند می شوی و تمام غم عالم را آنجا جا می گذاری و پرواز می کنی...

می خواهم بروم ... یک وری! هر کجا که باشد.

هر جا که بتوانی آنطور و آنقدر که دوست داری مهر بورزی بی آن که چرتکه بیندازی.

البته انجا با ماشین حساب مهندسی که اخیرا سهمی های رنگارنگ هم می کشند بدهکاری هایمان را جمع و ضرب می کنیم!

به قول شاعر: "به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم ..."