دور ماهوت میز که از سکه های طلا سائیده و فرسوده می شود، صندلی های کاهی چیده شده است و همین سادگی می رساند که مردمی که بدانجا می آیند تا برای ثروت و تجمل "بمیرند"، چه بی اعتنائی عجیبی نسبت به تجمل دارند. و این تضاد در هر زمینه ای که روح انسان با قدرت و نیرو برخورد تاثیر می کند دیده می شود! عاشق می خواهد دلبر خود را در اطلس و حریر ببیند و اندامش را با پارچه های لطیف مشرق زمین بپوشاند، اما غالب اوقات در بستری درویشانه از او کام بر میگیرد. جاه طلب آرزو می کند که در اوج قدرت باشد، و درهمان حال در لجن زار چاکر مئابی دست و پا می زند. تاجر در ته یک حجره ی نامطلوب و ناسالم روزگار می گذراند و خانه ی وسیعی بنا می کند، ولی با مرگ زودرس وی، پسرش برای تقسیم میراث خانه را به حراج می گذارد و از آنجا بیرون رانده می شود. باری، آیا چیزی بدمنظره تر از یک فاحشه خانه که برای عیش و لذت بدانجا می روند وجود دارد؟ مسئله ی غریبی ست! انسان همیشه با خویشتن در جدال است. آرزو هایش را بر اثر آلام کنونی از دست میدهد، و آلام خود را به امید آینده ای که به او تعلق ندارد فریب می دهد. از اینجاست که همه ی کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری، در این دنیا هیچ چیزی کامل نیست، مگر بدبختی!