آآآآآآخ که چقدر دلت تنگ شده برای آن قوطی های تر و تمیز 5-6 سال پیش ...

وقتی تازه به بوی تندش خو گرفته بودی و انتظار سه شنبه عصر ها را می کشیدی تا با تمام وجود به ریه هایت فرویش دهی و با زهرای یک دنده بحث کارشناسانه کنی که آیا بوی رنگ مطبوعست یا نه!؟

دلت تنگ شده برای آن 70×50 هایی که شش ماهی طول می کشید تا دلت رضا دهد هر کدامشان را بدهی برای قاب گرفتن!

دلت تنگ شده برای شروع زیر سازی با سبز 37 و 43، با قهوه ای 41 و بعدش کمی هم اخرایی ...

اول، می گذاشتی قلم مو توی سانسادور غرق شود و بعد نرم نرم از چپ و راست 43 و 41 را به هم می کشاندی و خوب که دست داد، با نام خدا، اول درخت هایِ پیرِ آن پشتِ دشت را وارد بازی می کردی و به آنها عصر به خیر می گفتی ...

نوبت آسمان که می شد، آسمانی ها را با دقت تمام و با پارچه - طوری که بدنه ی نوی تیوب رنگی نشود - باز می کردی و 30 و ... خدایا!!! خدایا رحمم کن!!! آن یکی آبی چند بود!؟؟

21! خودش است ... همو که همیشه مهجور تر از سی توی کیف چوبی وسایلم می ماند و جایش به ترتیب رنگهای رنگین کمان همیشه کنار بنفش 28 بود و همین برادر آبی 30!

خلاصه، بازشان می کردی و سپس حجمه ای از سفید را هم از داخل تیوبی که حدودا دوبرابر بقیه بود، روانه ی پالت می کردی ...

همه آنجا می دانند که تو چه ارادتی به قرمز 1 داری! در حدی که فقط سر قوطی روی پالت را لمس کند، آن را می گذاشتی که ابر ها شاید بخواهند اندکی بیشتر خودنمایی کنند ...

دلت که گرفته بود هم، با مشکی 25، چهره ی آسمان را غمی خاکستری می پاشیدی ...

باز هم سفید را قُلُپّی می گذاشتی و این بار با انگشت اشاره ات، لایه ای از آن را روی آسمان حجم می دادی و به ابر های کومولوس عصر سه شنبه هم سلام می دادی ...

حول و حوش ساعت 5 که می شد، کم کم کاردک را بر می داشتی و هر آنچه از رنگارنگ تابلویت بر پالت به جا مانده بود را با حرکاتی ماهرانه به هم میزدی و نقش های جالبی روی پالت ورقه ای می آفریدی ... و آخرش هم با همان کاردک، پایش تاریخ و روز را حک می نمودی و نگهش می داشتی که بماند!

(و اینجا دلت برای آنها هم تنگ می شود که روزی قربانی " ... & F" پایشان شدند و یکجا زیرِ درختِ خرمالویِ باغچه یِ آتلیه یِ ارغوان خاک شدند ...!)

و نیز دلت تنگ شده برای چرت و پرت هایی که بچه ها - در لحظات آخر برای خلاص شدن از شر رنگ های اضافه - روی روپوش سفیدت می نوشتند! روپوشی که اوایل مثل برف سفید بود و تا همین پارسال خودت هم دیگر نمی توانستی تشخیص دهی اول چه رنگی بوده! و آخرش هم توی آتلیه جایش گذاشتی ... تو هم کم نمی گذاشتی و با این که بدت نمی آمد روپوشت مثل این آرتیست های کهنه کار زودی چرک مرده شود، تلافی اش را روی لپ هایشان در می آوردی ...!!

آنقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلت تنگ شده که 2.5 تا 3، چهارشنبه شب را برایشان های های می گریی و پیش خودت می گویی: کدام بی رحمی بین و من و دنیای رنگهایم فاصله انداخت؟؟

و جوابی غیر از "دبیرستان" چشمت را نمی گیرد ...

پ.ن: اصلا دلم نمی خاد برگردم مدرسه! و این برای خودمم جای تعجب داره ...!

یا علی