بعضی وقتها اتفاق هایی می افتد که ...

اول با تمام قوا سعی می کنی پسشان بزنی ... انکارشان کنی!

و پیش خودت تصور کنی که اوضاع بر منوال قبلی ست ...

بعد از مدتی مجبور می شوی قبولشان کنی

و پوساندن برگهای سبز وجودت را با سهمگینی اندوهشان به تماشا بنشینی ...

ولی مهر سکوت را نشکنی و فقط گهگداری قطره اشکی بریزی محض تسکین.

کمی که گذشت و همان زمانه ی لعنتی وادارت کرد که نم نمک به گدازندگیش خو بگیری،

کم کم یادت می رود، و حتی

بعضا تلاش می کنی که یادت برود چه به روزت آورده ...

تا بتوانی به کار و بارهای روز مره ات برسی ...

سر خودت را با هر چه دم دستت هست گرم می کنی

گرم میکنی و گرم میکنی و ...

داغ می کنی!

دیگر فقط گاه گاهی یادت می افتد چه شده و ثانیه ای فکرت را مشغول می کند

و لحظه ی بعد، موضوع دیگری به ذهنت هجوم می آورد و جای قبلی می نشیند ...

اما ...

ناگهان شبی آتش میگیری!

آتش!

و تازه می فهمی که فقط و فقط و فقط و فقط خودت را پیش خودت سانسور کرده ای

و هیچ جوره نتوانسته ای فراقش را تاب بیاوری ...

سیل اشک است که امانت را می برد،

و بدجوری فکری می شوی که چه مرحله ای در انتظار توست.

 

توی تقویم ما دوتا، بهار از غصه می سوزه

واسه ما اول پاییز هنوزم عید نوروزه ...

 

پ.ن: عجیب دلتنگم ... 

پ.ن2: وقتی تای تمت را می نویسی تازه نوشتنت میگیرد ...

بهاری باشید

یا علی