بسم الله الرحمن الرحیم٬ و باستعانه من ولیه الغائب

سلام به همه دوستان عزیزی که لطف کردن و اولین پست بنده رو تحویل گرفتن!

از خواهرم پرسیدم: از کجا شروع کنم بنویسم؟ گفت: از خودت! بعدش هم یه شعر عرفانی ای خوند که من نفهمیدم منظورش چی بود! گفتم حالا ترجمه کن که واقعا از کجا شروع کنم؟! گفت از کلمه! از امروز... گفتم بهش دیگه داری اشک منو در می آری  هااااااا!

اما همون حرفش منو نشوند پای سیستم و دستمو شروع به حرکت دادن روی کلیدهای انگلیسی کیبورد (فارسیش چی می شه؟) کرد. اولش یکم سخت بود! چون تا حالا یه ضرب از مغزم تایپ نکرده بودمو کلا هم به تایپ فارسی عادت نداشتم! سرتونو درد آوردممممم...

 می خوام از امروز بگم! یه روز خیلی عادی و بدون هیچ اتفاق خاصی!یکی از روزای گرم آخر خرداد ماه که کمکمک داره بوی الرحمن امتحانا به مشام می رسه! آخ جوووون! من که فقط یه سری از همین امتحانای گوگولی مگولیه آخر خردادو بگذرونمو بعدش می رم بخواااابممممم! وای که چقد دلم می خواد ۲۴ ساعتو تخته گاز برم!

آخیییییی! بمیرم خیلی خورد تو حالتووون؟ گمان می کردین الآن با یه متن ادبیه بدییییییع به سراغتون می آم؟! ببخشن اون عزیزایی که طرفدار مطالب پر و پیمونن! درسته که این صحبتا به ما جیزینقولی* ها نمی آد اما واستون یه شعر بیسیاااار زیبا از عمو قیصر فقید میذارم. اما قبلش می خوام طی یک عملیات کالبد شکافانه براتون تشریح کنم که چرا این شعر؟! سو فستن یور سیتبلت پلیز!

همین آخرای خرداد که می گمااااا بطور کلی همچینم عادی عادی نیستن! می دونین؟ من هرسال این موقع یه جورایی احساس می کنم یکی دیگه از فصول کتاب زندگیم تموم شده و دوس دارم تجربیاتم آموخته هام... و کلا یه شالوده ای از کارامو جلوی نظرم بیارم. راستش چیزی که منو وارد بلاگفا کرد همین حسی بود که وادارم می کرد که از این روزایی خوب و بدی که دارن می گذرن یه چیزی به یادگار گذاشته باشم و بعدنا که چهل سالم شد و بچم به سن الانه من رسید بدونم نوجوونیم تو چه فضایی سپری شده و خلاصه یادم بیفته که ایییی دریغا! این زمان گذشته و بخشی از وجود من در گذر این زمان معنا شده... نسبت به گذشت زمان یه حسی دارم که نمی تونم با کلمات منتقلش کنم. گات ایت؟!

به قول حافظ: ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار!

بله! بهار زندگیه منم همین روزایین که دارن تندو تند می گذرن.... البته...:

روز ها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست!

(مولوی)

اَاَاَاَاَاَآَ....... می خواستم یه شعر از عمو قیصر براتون بذارم!

 

 

قطار می رود‌٬

تو می روی٬

تمام ایستگاه می رود!

ومن چقدر ساده ام که سالهای سال٬

در انتظار تو

کنار این قطار رفته

 ایستاده ام٬

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 یا علی...لبخند

 


*: پ.ن: جیزینقولی به معنای فردی است که تازه پا به عرصه ای گذاشته و به اصطلاح عام صفر کیلومتر یا آ ماتور می باشد! جنریتد بای من و داداشم!