به نام دوست

پدرم را چقدر دوست دارم ...

وقتی خسته از راه می رسد و کیفش را به دستت می دهد و پیشانیت را بوسه ای مهمان می کند ...

وقتی داری با او حرف می زنی و او حواسش- بدون خود سانسوری - کاملا متوجه تلویزیون است و فقط می گوید: هوم م م م ...!!

وقتی می گوید: یه چاییه کمرنگ بده بابا ... گل بوده بودی!! ( اصطلاح مخصوص بابای من!)

وقتی شبها در جمع کوچکمان کم کم چشمهایش روی هم می رود و مامان می گوید: علی آقا ... علی آقا ... بیاید سرجاتون بخوابین!!

وقتی داری از آرزو های دست نیافتی ات - که حاضر نیستی آنها را با هیچ کس بغیر از ذهن خلاق او در میان بگذاری - حرف می زنی؛ و مثلا می گویی: بابا!؟ بریم سه ماه تابستونو تو روستای بشاگرد زندگی کنیم!؟ ... و او می گوید: باش ... باش ... (یعنی باشه، منتها با همین لفظ!!)

یا وقتی می خواهی از او قول بگیری که کاری انجام دهد ... و بعد حتی یادش نمی آید که همچین موضوعی مطرح شده!!

وقتی اعتراف می کند که هیچ چی از این گونه مسائل ریاضی در یادش نمانده ...

وقتی می زند زیر آواز و دوساعت روی یک بیت کلید می کند و آن را در دستگاه های مختلف میخواند...

وقتی عکسش را کنار تابلوی خطاطی شده ی شعرش روی دیوار اتاقش می بینی ...

وقتی هربار می بینی که بابای تو هیچ گاه قادر به تعریف کردن یک جوک از ابتدا تا به انتهای آن نیست و نخواهد بود!! حتی اگر به بی مزگی خیار شور باشد ...! و بعد که به هر طریق از محتوای آن آگاه می شوی نمی دانی بخندی یا گریه کنی ...!!!

حتی وقتی ... وقتی راه می رود و یک موقع هایی پایش تقّی صدا می دهد!

وقتی دست به سینه میخوابد ...

وقتی برای همّـــــــــــــــه نسخه می پیچد!!

وقتی اذعان می کند که تنها راه برای خلاص شدن از شر هرگونه بیماری جسمی و روحی اینست که خودت را گرم بپوشانی تا عرق کنی!!!

وقتی سر سفره ی غذا از هرچیزی غیر از خوبی و خوشی صحبت کنی می گویند: دهـــــه!!

وقتی یک جمعه ی تمام اصرار می کند که بیا برویم و بادکنک بخریم!!

وقتی می شنوی که چطور اتفاقات پیرامون را دقیق و تیز بینانه تفسیر می کند ...

وقتی مثل یک جوان 18 ساله ازدرخت بالا می رود و بعد ناخود آگاه چند تا حرکت جودو هم چاشنی اش می کند ...

وقتی در جواب سوال تو که - می پرسی - شما در محل کارتان چکار می کنید؛ می گوید: چایی می خوریم و امضا می کنیم ...!

وقتی از دوران بچگی اش می گوید و این که چقدر از عنفوان کودکی به کار کردن علاقه داشته ... و وقتی هزار بار قصه ی آن قیچی کذا که در برف گم می شود را می گوید ...!!!

وقتی موقع حرف زدن با مادرجون لهجه می گیرد و بعد که بهش می گوییم یا ادایش را در میاوریم تکذیب می کند!!

وقتی ریز ریز می خندد و لپت را می کشد ...

وقتی جدی می شود و از زیر آن ابرو های بلند، چشم های عقابی اش را به تو می دوزد و آبت می کند ...

وقتی مداد را آنقدر زیبا دستش می گیرد و لیمو ترش را آنطوری آب میگیرد!! (باور کنید دستای بابام یه ظرافت و دقت خاصی داره!!)

وقتی تو که مثلا کلی اهل هنر هستی جلوی طرحهای اسلیمی اش کم می آوری ...

وقتی می تواند با ساده ترین حرف ها و طرفند ها آرامت کند؛ وقتی در اشک غوطه ور هستی ...

وقتی همه به اتفاق می فهمند که هیچ کس به اندازه ی او در خرید لباس برای دیگران در شرایط عدم حضور آنها مهارت ندارد!!

وقتی روی تلفن همراهش حساسیت ناجوری نشان می دهد!!

وقتی زیادی از واژه ی " بهترین " استفاده می کند!! : بهترین جنس ... بهترین غذا ... بهترین کار ... بهترین ... (نمی دونید چه ریسه ای می رفت وقتی این تیکه رو خوندم ...!)

وقتی می آید به اتاقت و نظم آن را تحسین می کند و می گوید: دختر!! زمستون تموم شد تو هنوز پلاستیک رو در حیاطو نچسبوندی؟؟

وقتی اول در مقابل یک موضوع گارد جدی و سفت می گیرد و بعد زود کوتاه میاید! (خیلی زودتر از مامان!!)

وقتی سر فیلم های چیپ تلویزیون قش قش می خندد ... یا وقتی با صحنه های رومانتیک آن پا به پای تویِ ته تغاری گریه می کند ...

وقتی صبحها با صدای قرآن خواندنش از خواب بیدار میشوی ...

وقتی اصرار دارد که بگوید چشم و ابروی تو به من رفته ...!!

وقتی سر غذا می گوید: آخ چِشَم ... و باز از نو شروع می کند به خوردن!!

وقتی با قوانین ساده و هوشمندانه ی مثلا فیزیکی، پروفشنال زندگی کردن را یادت می دهد!!

وقتی با نگاه به آسمان و زمین و درحالی که به روی خودش نمی آورد می گوید که: اتودش را گم کرده و باید یکی نو برایش بخرم ...

وقتی قبض موبایل هایمان می آید و اغراق کردن های او در مورد مصرف بهینه از این نعمت خدادادی شروع می شود ... ( در حد ماهی دو هزار تومان!!)

وقتی هنوز سالگرد ازدواجشان را با گلهای رز به مادرم یاد آور می شود ...

وقتی چیزهایی یادت می دهد که فقط یک پدر می تواند به دخترش بیاموزد ...

وقتی یکهو از کوره در می رود ...

وقتی که با آن حرارت بی مثال در مورد فعل کاشتن حرف میزند ...

وقتی که با دیدن تایپ تندت کلی ذوق می کند!!

وقتی به فیلم های دره پیت - با یک صداقت فوق کودکانه - علاقه نشان می دهد و بعد اضافه می کند که: البتّــــــه ...

وقتی در ایوان جلوی حیاط پیاده روی می کند و خیلی دوست دارد که همراهش شوی ... (مسلما تو بیشتر دوست داری!)

وقتی توی لواسون از اون بالا داد می زند: آقای قنبری ... موتور آبو روشن کنید!! (البته این یکی به خیلی سال قبل برمیگردد ... اما هنوز در ذهنم مانده!)

وقتی اصـــــــــــــــــــــــــــــــــرار می کند که یکبار دیگر خوردن ماهی یا عسل را امتحان کن بلکن شاید حساسیتت از بین رفته باشد ...

وقتی به رسوم نمادین اهمیت می دهد ...

وقتی رفتن به روضه ی دوستان خیلی قدیمی اش را از وظایف خود می داند ...

وقتی هوس می کند که روی زمین غذا بخوریم ...

وقتی در مورد انواع انگور حرف میزند ... (نمی دونید!!)

وقتی توی راه شمال یکهو همه ساکت می شوند که او آواز بخواند و مارا با پاییز آمد و مرغ سحر و الهه ی نازش مسته مست کند ...

و وقتی بابای من است ... همین که دوروبرش باشی آخر خوشی دنیاس ...


پ.ن: شاید پر احساس ترین متن روز امروز تا به امروز همین باشه ...

پ.ن2: دوست دارم بی نظر از اینجا نری ... این یکی خیلی برام مهمه!

یا علی