به نام خدا

... این روزهای آخر تابستون که خورشید انگار نفس های آخرشو می کشه ... اَه اَه (پالس منفی!) ... بهانه گیری های بی حد و حساب و احمقانه م انقدر زیاد شدن که به مثابه طفلی نق نقو هستم! از این بچه مفو هایی که الکی گریه می کنن و وسط هوار کشیدن و نق زدن به جون مادر بیچاره یادشون میره داشتن رو اعصابت اسکی می کردن! و خلاصه یکهو بطرز شگفت انگیزی سایلنت می شن ...عموما این اتفاق زیاد تو حرم امام رضا ع میفته ... مخصوصا در زمان نماز توی رواق امام خمینی که سر پوشیده است ... صدا قشنگ اکو میشه و اون سکوت مخنوی (معنوی!) رو کاملا مخدوش می کنه! اونموقع نی نی بغل دستی ناگهان ساکت می شه و وقتی زیر چشمی نگاهش می کنی می بینی سرش به گل قالی یا گوری گوریه ته تسبیح یا به دماغش گرم شده ... و یادش رفته با چه قدرتی داشت تمنا می کرد که مادرش نازش رو بکشه ... ولو نیم کیلو!

شرح حال این روزای منه ...  صرفا تا زمانی که پشت این ال سی دی نشستم یا کتاب میخونم یا احیانا چیزی می خورم قابل تحملم! اما امان از وقتی که کاری دستم نباشه ... تازه یاد رنگ جیغ یونیفرم امسال و تکلیف ریاضی و قیافه ی دیوار های سفید و بلند و بد قواره ی روشنگر و جوشهایی که تازه روی صورتم زدم - و هزار و یک چیز دیگر که به دلیل سخیف بودن بیش از اندازه از ذکر آنها معذورم! - می افتم! یاد اینکه امروز ... واااااااااااااای! بیست و هفتم شهریوره ... نه بوووود! تموم شد! ... و من سه روز دیگه باید خودم رو به اداره آگاهی دبیرستان روشنگر معرفی کنم! شما هم باشید نیاز دارید اندکی ... شاید هم اندکی بیشتر از اندکی! ... غر بزنید! که اگر مهر بیاد فقط اجازه دارین ... هیچ کاری اجازه ندارین بکنین!

انقدر پشت رایانه نشستم که هر جا یه f  می بینم می رم ... فرانکفورت؟ نه ...! فرحزاد؟ نه ...! انقدر این f را در گوشه و کنار این فضای مجازی دیده ام که بگی f  من یکراست می رم فیس بوک! و معلوم نیست وقتی می رم کی می آم! ( البته ما فیس فا میریم!). حالا با این اوصاف من چطور می تونم بعد از سه ماه زندگی کردن با این دل علی وادارش کنم که از من دل بکنه؟ من که کلا وابستگی تو مرامم نیست(!!!)، اما شما بگین این آخه به دور از انصاف و مردانگی نیست که از این لپ تاپ بیچاره بخوام همه خاطراتمونو فراموش کنه ... الهی بمیرم برای دل شکستش!!!

خلاصه سخت ترین چیزی که منو عذاب میده اینه که نمی دونم آیا می تونم با وجود وابستگی زیاد این موجود نازنین به خودم ، دلشو بشکنم یا نه ...؟ شما دعا کنید که بتونم قانعش کنم!

شعرو برو بعد برگرد کارت دارم!

بدرود

پشت خرمن های گندم، لای بازو های بید

آفتاب زرد، کم کم رو نهفت.

بر سر گیسوی گندم زارها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت

(روضه نمی خونم که گریه می کنی که!)

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید ...

 


 

این همه شهد و شکر از سینه ی پرشور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست ...

( این که انگور ها دارن تموم میشن واسه خودش روضه ی جداگانه داره که بعدا شاید برات خوندم!)

راستی را، بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

                             خدایا، زوووود بود!!!

فریدون مشیری

.

.

.

راستی راستی این تابستون گذشت!

کاری نداشتم می خواستم زیاد نمونی تو بحر شعر!

واسه دل شکسته ی این دل علی ما دعا کنید! همه او منم ...!  اوه اوه!

یا علی


پ.ن: من پاییز رو خیلی دوست دارم! من پاییز رو خیلی دوست دارم! من پاییز رو خیلی دوست دارم!

جدی میگم اما هیچ وقت توفیق درک کردنش نصیبم نشده!