مهمانان دلم؛

ساعت 2:30 بامداد است. اینقدر پُرم که خوابم نمی برد. حرف هایی با تک تکتان - که همنشینی کوتاهمان مجال گفتنشان را نداد - روی لب هایم می لغزند و مرا به جاری شدن روی کاغذ وادار می کنند. گفتاری درمورد نغمه های خرّمی که به یاد سپردید و حالا - چند ساعت بعد از رفتنتان - قدر ثانیه هایش را می دانم.

نقاطی توی زندگی آدم ها هست که علی رغم خُردی شان، دریای روح را مواج می کنند و چنان لبخند ماندگاری بر لب می نشانند که محو  نتواند شد. شاید با تقریر این مقدمه راحت تر بتوانم شما را با حرف دلم همسو کنم.

می خواهم بگویم دوشنبه شب، دخترانگی هایتان را دیدم. و طعم لطافت و دقت نظر دوستانی را چشیدم که بی تعارف به خیلی هاشان به چشم "همدوره ای" نگاه می کردم؛ نه رفیق. اما حالا تعریف ها و احساساتی نسبت به تک تک شما - تاکید می  کنم: تک تک شما - دارم که می توانم بر شما نام "تنها - بهترین دوست" بگذارم. یعنی از هرکدامتان خصلتی می شناسم که بر اساس آن می توانم با اعتماد به نفس و غرور سرم را بالا بگیرم و بگویم فلانی بهترین دوست منست!

و این نامه ی سر نیمه گشاده، در حقیقت دلنوشته ای ست به همه ی شما بهترین دوستانم که انگار خدا به من حق انتخاب یک یکتان را از توی باغ گلهای عالم داده بوده. و ادعا می کنم، اگر حق این انتخاب را داشتم هیچ وقت با چنین تنوع و تفاهم شگرفی مواجه نمی شدم! با این رنگین کمان یک پارچه از دوستانی که انرژی حیات در چشمانشان می خروشد.

ممنونم که هستید؛ و ممنونم هر کجای دنیا که باشید، دلگرم دوستیتان هستم؛ چون دلم به دلهایتان گره ی کوری حس می کند...

__________________________________________________

1. جای اونهایی که نیومده بودند خیلی خالی بود.

2. یک نقلی دیشب جا ماند: تشکر ویژه از سه کله پوک! نوری و ساجده و هودای عزیزم (بدون تقدم و تاخر!) که اگر کمک هایشان نبود، این اتفاقات بر تن تقدیر حک نمی شد.

3. کسی هست که یادگاری (عکس شهید گمنام) برنداشته باشه؟!

4. عازم اعتکافم، حلال کنید و دعا...

حق یارتان . یا علی