به نام خدای کودکی

امروز برحسب اتفاق() میان کتابهای قدیمی مدرسه ام گشت میزدم و هر کدام را نگاهی می انداختم و یاد خاطرات آن سالها می افتادم... به سال پنجم دبستان رسیدم... و به دفتر انشا! یک دفتر سیمی قرمز شصت برگ نهال که حالا رویش را یک لایه غبار گرفته!

باورم نمی شد اما همه شان را یادم بود! حتی جمله هایی که واقعا با احساس نوشته بودم را به خاطر داشتم... حس عجیبی داشتم! شاید باورم نمی شد که منه آن زمان اینهمه حرف داشتم و اینهمه احساس! شاید الان اگر یک بچه ی پنجم دبستانی را ببینم، باورم نشود که چه حرفهایی دارد برای گفتن! خیلی جالب بود و مرا دوباره به یاد رویا های دست نایافتنی کودکی ام... به خیالات ناگفتنی و شیرینم انداخت!

از میان ورقهای دفتر انشا که به زردی گراییده بودند، سه تا متن بود که از همه بیشتر دوستشان داشتم! یکی شان حدودا ده صفحه بود!

یکی از آنها را انتخاب کردم که بنویسم... محتوای توصیفات جالبیست! انشا تحت عنوان "من و مادرم" بود.

کودکی خردسال بودم. پدرم برای چند شبی خانه نبود. روی مبلها خوابم برده بود... البته خوابم که نبرده بود، خودم را به خواب زده بودم! با لبخندی شیرین و پیوسته تا اتاق مرا بغل گرفت و بعد آرام گفت: "خیلی کلکی!" بعد هم یک بوسه ی کوچولو!

خواهر و برادرم خوابیده بودند و بابا هم که نبود. بد خواب شده بودم! او مرا پیش خود برد و خواباند... نسیم ملایمی می وزید و پرده را می رقصاند و لوستر کوجک هم تاب بازی می کرد! او مرا نظاره می کرد و دستان لطیفش را روی موهایم می کشید تا خوابم ببرد و بعد خودش بخوابد!

روی تخت دونفره و باشکوه پدر و مادرم کم کم چشمهایم گرم شده بود... اما چیزهایی بود که می خواستم مادرم حتما بشنود. پس روی تخت غلتیدم و محکم به بغلش چسبیدم! به اش گفتم: "مامان؛ حدس بزن که من تو را چقدر دوست دارم!" او گفت: "اوه! فکر نمی کنم بتوانم حدس بزنم!" من کمی به فکر فرو رفتم. نمی خواستم بگویم قدر ستاره های آسمان... این تکراری شده بود! ناگهان با هیجان و شوق تمام روی تخت نشستم و تا جایی که می توانستم دستهایم را باز کردم. بعد گفتم: "این قدر!!!"

با تبسمی شیرین دستهایش را باز کرد و گفت: "اما من تو را اینقدر دوست دارم!" و او هم مثل من دستهایش را باز کرد... من تعجب کردم و به نشانه ی اینکه کم نیاوردم در حالی که هنوز دستهای مادرم باز بود توی بغلش پریدم...

فکر جدیدی به ذهنم خطور کرد. گفتم: "من تا آنجا که قدم میرسد تو را دوست دارم!" بعد از تخت پایین آمدم و دمپایی ام را پوشیدم و تا آنجا که میتوانستم قدم را بلند کردم و درحالی که صدایم می لرزید گفتم: "ببین! ببین چقدر زیاد است! من تو را اینقدر دوست دارم!" ... مادرم دوباره کار مرا تکرار کرد و من نیز دوباره تعجب کردم!

دوباره گفتم: "من تو را به اندازه ی قدم خودم دوست دارم" و آنقدر پایم را باز کردم که استخوان هایم درد گرفتند! او که خیلی آرام و لطیف بود و مانند من شتابزده نشده بود از تحت پایین آمد و قدمی برداشت و مرا بغل گرفت. همانطور که توی بغلش بودم گفت: "اما من تو را به اندازه قدم خودم دوست دارم!" و با گامی کشیده و بلند روی مرا کم کرد!

گفتم: "من تو را به بزرگی دریا می بینم" او گفت: "هر جه دریا روی زمین باشد به پای عشق من نسبت به تو نمی رسد..."

کم کم داشتم از رقابت دست می کشیدم. دراز کشیدم و کمی فکر کردم. نگاهم به ماه هلالی شکل که از دریچه ی پنجره می درخشید افتاد. با خودم گفتم هیچ چیزی الان طولانی تر از راه اینجا تا ماه نیست! پس بهش گفتم: "من تو را از اینجا تا ماه دوست دارم" و با خیالی آسوده چشمانم را بستم... او به روی صورت من خم شد و مرا بوسید. آنوقت کنارم دراز کشید و در حالی که لبخند پیروزمندانه ای روی لبانش بود و به آسمان پرستاره چشم دوخته بود گفت: "من تو را به اندازه ی رفتن به ماه و برگشتن از آن تا قلب کوجکت دوست دارم..." و چشمانش را بست...

10/1/1385

این متن عین همونیه که من اونموقع نوشتم و هیچ گونه دخل و تصرفی توش نشده!

... قبل از اینکه این پست رو بذارم این متنو بهمراه چند متن دیگه واسه خواهرم خوندم. گفت: قبلا قشنگتر می نوشتی! من تعجب کردم اما انگار راست می گفت! بعد خودش اضافه کرد: الان همه ی حرفها و نوشته ها با عجله و توی هیاهوی روزگار دستمالی شده اند! حق با اونه!


پ.ن: من تعجب می کنم چطوری دلم اومده بالشم رو ول کنم و برم رو تخت مامانم بخوابم! (به پست تنها رفیق من مراجعه شود!!!)

یا علی(ع)...