هوووی... بچه ننه! با تو ام!

همین تویی که صبح ها با بوس و یک لیوان آب پرتقال طبیعی از خواب بلند می شوی.

گوشت با من است؟ دارم حرف می زنم.

دارم از تو حرف می زنم.

همین تویی که در خودت منعکس شده ای.

دارم از دختر بچه ی لوسی حرف می زنم که صبح ها با بوس و آب پرتقال از خواب بلند می شود.

دختر بچه ای که حالا هفده سال و سه ماه و بیست و نه روزش است.

دختر بچه ای که میخواهد انتخاب رشته کند!!

انگار نه انگار دارم حرف می زنم ها...

می خواهد برای پیش انتخاب رشته کند!

مثل اینکه من هرچقدر داد می زنم تو بیشتر حالیت نمی شود! فقط به این خورشیدی که دارد از توی دل زمین در می آید توجه کن و دیوان حافظت را ورق بزن. فقط بخند و طوری آسوده باش که خودت ته دلت بگویی: عجب خالی هستم!

حالا اشکال ندارد که خودت را به خواب زده ای. چراغ ها را دیگر خاموش نکن سر جدت... من بیدارم.