بسم رب الرمضان

... از سفر که برگشتم هنوز یه خستگی درست و حسابی در نکرده بودم و هنوز یه خواب یکسره نرفته بودم و تمام تنمم درد می کرد...مهمونی افطاری شب اول ماه رمضون هم که با تمام سادگی اش به جای خود... خلاصه اصلا حال و حوصله ی هیـــــــچ کاری رو نداشتم! ... نمی دونم چرا احوالاتمم خوب نبود! با خودم هم حتی قهر بودم و ساعتی یه بار بی بهانه می نشستم یه جا و گریه می کردم! خودم باورم نمی شد، اما هیچ چی برام فرق نمی کرد و کلا آسمون هم می اومد زمین از توی تخت خوابم تکون نمی خوردم!... بدجوری احساس تنهایی می کردم باز هم نمی دونم چرا! اما فک می کنم بابت این بود که یه عذاب وجدانی رو قلبم سنگینی می کرد... خلاصه...

از دست اتاقم خسته شده بودم! از دست خونه مون... از دست در و دیوار که انگار به آدم زور می گفتن! واقعا این شکلی شده بودم : 

ساعت نزدیکهای یک بامداد بود که دایی بزرگه ام اومدن بعد از مهمونی با اهل و عیال برگردن خونه شون... من هم بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم یا اینکه اصلا چیزی بگم شال و کلاه کردم و یه دست لباس راحتی هم گذاشتم توی کیفم و گفتم من می خوام با دایی اینا برم خونشون! کاملا هم مصمم بودم چون روان پزشک درونم رد آلرت ممتد داده بود که اگه امشب رو تنها باشی یه کاری دست خودت می دی! خلاصه با منت و التماس و تروخدا و از این حرفا پدرمو راضی کردم و از مصاحبت با مادربزرگم که بعد از مدتها اومده بودن شب پیش ما بمونن گذشتم... اومدم کفش بپوشم که دیدم گویا مشکلی هست! بعد از بررسی اوضاع متوجه شدم که ای بابا! بر حسب اتفاق دایی ام با دامادشون  با یه ماشین اومدن و خلاصه اینکه جا ندارن من هم باهاشون برم! نمی خواستم اذیتشون کنم واسه همین خیلی شرافتمندانه بیخیال شدم و رفتم توی اتاقم مشغول فرائض شب مره ی خودم از قبیل گریه کردن، بد و بیراه گفتن به زمین و زمان، خط خطی کردن و چرت و پرت نوشتن توی ورق های سفید و تمیز... و از این دست کارها شدم...! (البته لازم به ذکره که این امور صرفا در همین برهه از زمان بر من فرض شده بودند و بطور کلی اصلا از این لوس بازیا خوشم نمی آد!)

بیست دقیقه ای نگذشته بود که خواهرم آمد و گفت: "می آی بریم مسجد امام حسین (ع)؟" بر حسب اتفاق اونشب بنا کرده بود که نصرت جون -که اومده بودن کمک برای مراسم افطاری- رو به منزلشون برسونه که تنهایی این وقت شب نخواد یه همچین راه دوری رو با آژانس بره! خونه اونا هم بر حسب اتفاق میدون امام حسین (ع) بود و یه جورایی دیوار به دیوار مسجد!

لازم به ذکره که این مسجد شبهای ماه مبارک رمضان برنامه ی احیا داره و بعد از سخنرانی، حاج رضا بکایی که انشاالله خدا حفظشون کنه با نفس حقش واسمون دعا می خونه و ما هم پارسال بعضا توفیق شرکت در این مراسم ها رو داشتیم و حسابی هم برامون دلچسب بود... این بود که وقتی جواب "نه حالشو ندارم..." از ناحیه دهان من ساطع شد و به گوش خواهرم رسید بسیار بسیار متعجب گشت!!!

خلاصه رفت و یه دو سه دقیقه بعد برگشت و گفت: "ببین این دفعه دیگه پیشنهاد نمی دم امر می کنم که پاشی بیای! ... شب جمعه ی اول ماه رمضونه دو هفته دیگه شب قدره پررو پررو می خوای بری به خدا چی بگی؟؟؟" من هم با اینکه واقعا خستگی به جسم و روحم غلبه کرده بود و بعد از یه سفر معنوی ظرفیتم تکمیل شده بود (!)، بر حسب اتفاق قبول کردم و یه وضویی گرفتم و تندی آماده شدم و رفتیم.

هول و هوش ساعت دو یا دو و ربع بود که اونجا بودیم... خلاصه با کلی آمال و آرزو با پای راست وارد مسجد شدیم و دیدیم که داره دعای کمیل می خونه! آآآآآآی نفس حق حاج رضا بکایی رو عشقه که قلب یخزده ی من بی همه چیز رو هم آب کرد... خوشحالم که زود این اتفاق افتاد که مثل خیلی از افراد که فقط رمضان بهشون وارد می شه نباشم؛ بلکه همزمان من هم با توجه وارد مهمونی خدا بشم و یه دستی به سرو گوش قلبم بکشم!

همه ی این قصه ها رو گفتم که بگم، خدا همه ی این اتفاقای ساده رو بر حسب اتفاق چیند کنار هم تا امشب منو در حال اشک ریختن و التماس کردن به درگاهش ببینه... خودش درهای آسمون رو به روی همه ی همه ی همه ی بنده هاش باز می کنه و مقدمات رو فراهم می کنه و دعوتشون می کنه و می گه ای بنده ی عاصی عزیزم! می خوام بی حساب ببخشمت! تو فقط یه دفعه اسم منو صدا بزن! می خوام بدونی همینی که هستی رو هم دوست دارم...

و ماه رمضون آدم می فهمه که این خدا... این خدا... چقدر چقدر چقدر دوست داشتنی و ناااااااااااااااازه!

ساعت هفت صبح شده و من ازدیشب نه نه پریشب یا پس پریشب یا شایدم شب قبلش هنوز نخوابیدم... کلامم رو خلاصه می کنم چون هم من داره خوابم می بره هم این دل علی بیچاره! (لپتاپم!)...

 


پ.ن1: سفرنامه نوشتن هم توفیق می خواد که ما نداشتیم! به هر حال سفر جالب و به یاد ماندنی و عجیبی بود! زیاد توضیح نمی دم و فقط آرزو می کنم از ته دل، که برین و ببینین!

پ.ن2: دوستان! آَشنایان! غریبه ها! ای که دستت می رسد! برای من هم دعا کن!

یا علی...