شاید بشود یک بار دیگر ده ساله شد.

بشود که توی چمن های شیبدار رستوران طلائیه غلت زد و منتظر ماند تا داد مسئول حراست در بیاید و دست جمعی فرار کرد. شاید بشود منتظر زمستان شد و رفت توی تپه ماهور های اطراف لواسان و سُرید روی برف ها. شاید بشود یک صبح تا عصر را اختصاص داد به گشت زدن توی سفیدی بی کرانِ فردای همان تپه ماهور ها؛ تا با سرزدنِ شفق، کم کم برسی به جاهای شناس و راه را پیدا کنی و برگردی به آغوش دل ناگرانی های اهل خانه.

شاید بشود شب ها دست به سینه به پهلو دراز کشید و حرف زد و حرف زد... تا مامان با چشمان پفالو بیاید و به طرز ترسناکی بگوید: "شما هنوز بیدارین!؟" و ما هم که مثلا خوابمان نبرده و تصمیم گرفتیم یک کم بیدار بمانیم، حالا داریم برای کارمان دلیل های کلیشه ای می تراشیم که مامان آنها را از بر است.

احتمالا پیش از این بالش مال زیر سر بوده، نه روی گوش. احتمالا وقتی از تیک تیک یکنواخت و لجوج ساعت رومیزی کلافه می شدی، می توانستی باتری اش را در بیاوری و بیندازی یک جایی که نمی دانم. چون بنا نبوده ساعت 4/5 صبح زنگ بزند. و مجال خواب داشتی تا 9 صبح که مهمان های سرحال و عجول دیشب صدایت بزنند و بگویند: "ای بی معرفت بیا ما داریم می ریم!" بعد بروی صبحانه بخوری ... کاری که کمتر پیش می آید حالا مثل آدم انجامش دهی.

انگار آن موقع ها تلویزیون هنگام روشن شدن، به جای صدای تیپیکال ال سی دی های سامسونگ، گیز گیز می کرده و مثل اینکه پایه ی تلویزیون ها بلند بوده و بچه های کوچک می توانستند بروند بخوابند پایینش و پایشان را بگذارند لبه ی آن و کارتونِ "بچه های آلپ" ببینند.

این صدای مست حاکی از اینست که قبلا ها راهروی طبقه ی 12 جای های و هوی کودکان همسایه بوده. صدای ریخته شدن حرف هایشان، فقط و فقط توی قالب شخصیت بزرگِ کودکیِ خودشان. جاخالی دادن از بار مسئولیت نمی دانم از کجا آمده ی ترس های روان شناسانه. و بودن، هر آنطور که حقیقت داشته.

انگار قبل تر ها می شد، چادر بزنی کنار سرمای استخر توی باغ و زیر آسمان پرستاره ی شب های سفید با لالایی آبی که روی موج های کوچک استخر فرو می غلتد، به خواب روی. قبل تر ها می شد یک بساط سه-چهار روزه بچینی و بزنی به دل کوه. و برنگردی تا آذوغه تمامِ تمام شود. می شد با شن های ساحل خزر، قلعه های تو در تو و خیالی ساخت و هیچ کس هم انگارش نه انگار باشد که تو داری به خیال کاشتن گوجه فرنگی‌ های شنی توی باغ قلعه، گند می زنی به زمین صاف و هموارش!

خاطرات قدیمی ای حکایت می کنند از این که گاهی اوقات مسافرت ها مثل حالا نبوده و یک جور دیگری بوده و مثلا یک جوری که با یک توپ بشود شادی هایی خلق کرد به بزرگی کلِّ متنِ زندگی. حالا که کوچ کرده ام به حاشیه؛ می گویم شاید بشود، شاید می شده، انگاری آره...

 

یک چیز هایی یادم می آید از وقتی دنیا را جایی می دانستم که اگر اشکی در چشمی جمع می شده، حتما از روی ناراحتی ای قهری بوده که چند ساعت یا حتی چند دقیقه بعد به نزدیک تر شدن دوستی ها می انجامیده. مثل آن شعری که مامان می خواند: "رشته ی محبت من و تو پاره گشت، شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم..." حالا هرچی گره هست، کور است. و گره کور هم یعنی چیزی که باید به زور بازش کرد اما نمی شود. 

قلمبی ای که زیر گلویم را عمیقا می فشارد، می خواهد با روزهای ده سالگی آشتی کند، مثل همان قهر و آشتی های بیخودِ قدیم ها که اول و آخرش از سر محبت بود. دوست دارد برگردد به روزهایی که زمین، تنها بازیچه ی بی اراده ای بود، در دستان کوچک و مطمئن من. به وقتی که کلاس و درس و کتاب و همه، بهانه ی دلخوشی ها و دوستی های بی چرتکه ی آن دوران بودند. به وقتی که خیلی کارها می شد کرد؛ غیر از حرف زدن و درس خواندن و نوشتن و فوقش عکس گرفتن. همه چیز شور و لذتی داشت که طعم سادگی بی انتهایش تا عمقِ لحظه لحظه ی زندگی نفوذ کرده و ریشه ای در هم تنیده گسترانده به نام "کودکی".

اینجا، در حاشیه، جایت اصلا خالی نیست رفیق. اینجا، نه خدا دارد و نه سبزه. اینجا بوی گرد و خاک می دهد و دیوار هایش سفیدِ چرک است و زمینش سیمانی. اینجا، همه تنهایند. اینجا آسمان نیست. اینجا هر چقدر دست و پا بزنی یک جرعه هم پرواز نخواهی نوشید. اینجا، خودِ حسرت است.

اینجا، حاشیه ی زندگی، برای خودش جهنمی ست. جهنم تنهایی.

___________________________________________________________

پ.ن: چقدر آدم می تونه بی درد باشه که در همچین تاریخی، همچین چیزی بنویسه. و چقدر باید درد داشته باشه که حاضر بشه در همچین تاریخی، همچین چیزی بنویسه!