امواج پرده ی اتاق، روشن روز را نرم بر چهره ی شلوغ دیوار پاشیده. بوی تند رنگ، با هوای نوستالژیک روزهای بی خیالی و بک ماژیک سیاه شارپ، آمیخته است.

داشتم فکر می کردم آیا واقعا می توانم به تک تک آدمک های روی دیوار قول بدهم که اسم و تاریخ تولدشان یادم می ماند؟ یا این که هنگام کشیدنشان چه احساسی داشته ام؟... پرداختن بیش از حد به موضوعِ شأن و شخصیت آدمک ها، دریچه ای بود به افکاری که از تسلط آن ها بر ذهنم فراری بودم. از رخنه ی دوباره ی بی تعهدی در جان این خانه و باز رنگ گرفتنِ رؤیای کناره گیری از هر دیگرانی. تلاشم این بود که همان سندرومِ «در لحظه زندگی کردن»، کمکم کند تا بدون درنگ حجم زیادی رنگ را با قلمو روی دیوار بنشانم! ولی غرق شدن در تنهایی مطلق - بدون حضور آن چشمانی که حرف نمی زنند و دستانی که حرکت نمی کنند - حتی برای منی که 7سال است تنها زندگی می کنم، غیر ممکن به نظر می رسید.

بازی بازی لبه ی پایینیِ دیوار را که پوشیده از تصویر چمن های سیاه بود و یک عنکبوت هشت پا هم بر فرازش می رقصید، با رنگ سفید پوشاندم. اَه. بوی رنگ است که نمی گذارد تمرکز کنم لابد. کلافه، دست از کار کشیدم و قلمو را پرت کردم آن طرف. نمی دانم کدام طرف.

رفتم ماژیک سیاهم را آوردم. حالا دیگر کمی غرغرو و پیر شده. با این حال به رنگ سفید روغنی صد شرف دارد. آرام آرام شروع کردم به رنگ کردن خلاءِ بین تصاویر روی دیوار. با تصور اینکه همه ی نقاشی ها می مانند و دورشان سیاه است. اما بعد از اتمام کار، تعدادی گردیِ بی رنگ و روح صورت ماند و چشمانی مرده که به کثافتِ اتاق زل زده بودند. داد زدم: احمق ها! این چه طرز نگاه کردن است!؟

ماژیکِ از نفس افتاده به دست، جهیدم به سمت آن ها و بنا کردم به چلاندن قطراتِ آخرِ جوهر، روی سفیدیِ چرک گرفته ی مانده بر دیوار. لامصب انگار نه انگار کسی آن را در دست گرفته و دارد فشارش می دهد؛ دریغ از یک تُف رنگ که بدهد. عصبانی. رنگ را برداشتم و صورت هایشان را سفید کردم.