اسم بعضی جاهای تهران را که می شنوم، احساس می کنم باید با آن ها خاطرات زیادی داشته باشم. حرف و سخن درازی راجع به در و دیوار آن قسمت از شهر دم دستِ ذهنم باشد برای گفتن. قیافه ی داستان هم این شکلی باشد که هرکس چیز بوداری تعریف کرد، چشم هایم را تنگ کنم و بگویم یادش بخیر چهار راه کالج...

نمی دانستم چهار راه کالج می رسد به انقلاب. نیز که یک هتل دارد و یک بستنی فروشی و چند جای نسبتا تاریک دیگر من جمله نانوایی. کلا نمی دانستم اینچنین نامی بر همچنان جایی هست. فقط می دانستم که آسمان تنگش شناس است و بوی دودی اش، کار بلد. این را قبل از پل حافظ فهمیدم. وقتی یارو گفت خانوم برو تا برسی به چهار راه کالج... و من یکهو احساس کردم که چقدر یارو را می شناسم. یک یاروی تپل و بور که اسم یارو به چشم های ریز و شیطانش نمی آمد.

راویِ خاطره ی مشترک من با آنچه در لایه ی دوم وجود بشر رشد کرده و حالا شکل دار شده، برایم قصه هایی از وقتی 30 ساله بودم (یادش بخیر) تعریف می کرد و می گفت حالا دیگر آن قدر از دوران وقوع تو گذشته که اهالی اینجا به یادت ندارند. فقط بعد از سالیانی، همزاد تو گرد این عرصه را رُفته و می گوید اینجا عجب آشناست. بیچاره هر دویتان.

بیچاره هر دویتان.

هیچ کدام دیگری را نمی شناسید...

 

حالا ای فانکشنِ دیرینگی؛ بگو ببینم هجده سال انتظار برای بعثت من کافی نیست؟

 

پ.ن: احتمالا وقتی من به دنیا اومدم، خدا خیلی خوشحال بوده. 

  "  : امشب (یعنی وقتی این را نوشتم و رفتم خوابیدم) خوابِ «شفا» دیدم. 

  "  : امروز واقعا یه روزه خاصه...