پاییز که شد، متولد می شوم. تولد من و دلتنگی هایم؛ و فصلی که تسلسل روزهایش را تا بحال تجربه نکرده ام؛ چون هر سال به سان کودکی یک ساله خود را باز می یابم که هیچ گاه روزهای برگ ریزان را لمس نکرده است و تازه با اولین نمِ حوالی مهر، فرق بین نبض باران بهاری و باران پاییزی دستگیرش می شود. با ولع به سربرگ زرد درخت ها چشم می دوزد و منتظر است ببیند بالاخره کِی تسلیم تقدیر پائیزی شان می شوند تا آخرین فصل زندگی را زیر پای عابران ورق بزنند...

و چشمان به گودال نشسته ی عابران شهر نشین را - با هراس از ثانیه های ملتهب و گریزپایِ حق و وظیفه ی متقابلشان - زیر نظر می گیرد و انگار می کند که پائیز برای آنها مقوله ای بدیهی است. که آمدنی ست و رفتنی و بردنی. و می دانند که بعدش، برف است که انتظار رسیدنشان را می کشد. درحالی که سوار بر موج بی هوایِ سرما شده اند و غیر از پنبه های آسمان ریز، هیچ تصور دیگری عرصه ی خاک خورده ی خیالشان را خبردار نمی ایستاند.

موازیِ بی تفاوتی شهر، من تازه متولد می شوم و هر سال، اول باری ست که با پدیده ی بارش برف مواجه می شوم. حتی از قبل اسمش را هم نمی دانم و وقتی نزدیک های دی می شود و مردم می گویند برف، گمان می کنم قرار است پشمک های داغ شهربازی از آسمان به زمین ببارد. یا همه جا ماستی شود.

پاییز که شد، متولد می شوم. زمستان را بی پیشینه محک می زنم و وقتی از دستش "ناراهت" می شوم، به یاد نمی آورم که سال های گذشته نیز از زمستان نفرت داشته ام.

در گیر و دار بازی گربه با کلاف کاموا، چشمان بی حوصله ام را بر روی خستگی زمستان می بندم و بهشت را تصور می کنم. خستگی که دوید، پهنه ی چشمانم را برای دنبال کردن قصه ی برگ و باران بهار تنگ می یابم...

پویایی متولد می شود. بی آنکه من فکری در باره ی آن کرده باشم ؛ سوار بر موج خیال انگیز این پویش بی انتها می شوم و می تازم تا به خدا برسم، می جهم و پرواز می کنم و تجربه می کنم و می فهمم. اما ناگهان به بن بست می رسم. روی دیواری که در مقابلم - سرتاسر - قد علم کرد است، نوشته: تابستان.

این تابستان همیشه زیادی بوده است. اما اگر نبود من در گرمایش نمی پوسیدم تا مهرگاه، دوباره متولد شوم.

پائیز که شد، متولد می شوم و تنها تنها انتظار هر چه که فکرش را هم نمی شود کرد می کشم و با این فکر ها، تنهایی هایم را پر می کنم و دلتنگی ها و گره های روحم را، بازخوانی. خمیازه می کشم و بعد برای خودم خیال می بارم. در آسمان خیال من این پائیز، باران رحمت گرفته است.