هر روز صبح ساعت 5:45 ، شیرجه می زنم توی استخر روز مرگی. توی مایع لزجی از کارهایی که جدول ارزش بندی ندارند. دستشویی رفتن و لباس پوشیدن و سلام کردن و درس خواندن همه هم ارزشند. بی ارزشند.
شروعم، شبیه تکبیره الاحرام بی نیت است. برای همین آخر شب بدون هیچ سلامی زائل می شوم توی رختخواب و چشمم گرم می شود. بعد ماه توی آسمان دوتا می شود و پلک هایم می روند روی هم. تازه، همه ی این اتفاقات آخر شب را خیلی هیجان انگیزتر از آنچه هست توصیف کردم. حالا.
از فاعل بودن چه عایدمان شد که از انفعال بشود! مثلا دیدن چیزی که غیر از تصویر شبح کبود ترس از رفته ها و نیامده ها بر کابوسش سایه افکنده باشد. مقوله ای که تاریک و نمناک نباشد. تاریک بود جهنم؛ نمناک نباشد.
هیچ. همه اش همین است. با این اوصاف مگر چیز دیگری هم می ماند برای نوشتن!؟
- آخر پس چرا "ولی امر" ما نمی آید؟... همان نخی که دانه های پراکنده ی وجود را جمع می کند تا شب و روزت بشود تسبیح خدا...-