زیگما اف می گوید:
به «شکستن»، هم می توانی نگاه انفعالی بکنی - طوری که برت چیره شود و به خاکت بیفکند - و هم می توانی آن را شروع تازه ای قلمداد کنی و دوباره بشکفی... شکفتنی با بینش عمیق تر و کوله بار تجربه ای بس سنگین تر. رستن دوباره، آنطور که می خواهی و باید. این تو هستی که انتخاب می کنی «شکستنت»، «بهترین» یا «بدترین» اتفاق زندگیت باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
اخیر
  • آرزو کن
  • به آهنگ سمت خراسانِ مهدی...
  • هم قسم
  • وقتی از لایه ی فکرت پرت می شوی بیرون
  • notice
  • انگشت
  • پیری
  • سوژه ی صرفنی!
  • شعاع
  • فروپاشی آنی هویت سیاره ای به نام من
  • فصل اشتراک حقیقت
  • اعتداله نا متعادل ها
  • نجوا
  • ...
  • کودک بهار
  • کالبدشکافی
  • استغراق
  • از عشق می گویم سخن
  • بی قدم تا عدم
  • ZoL
  • چه کسی «سرهنگ» را کشت؟!
  • «شاید»،همانقدری که ده ساله شدن.
  • ریختی؟
  • سماع پاییزی
  • فرق
  • غروب عاشوراست که جان میدهم
  • یک سال گذشت
  • برای فراموشی
  • همزاد، تولدت مبارک
  • خورشید از غم
قدیم
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
حلقه دوستان
  • "فتوبلاگ" من
  • "وال ویشر" من
  • __________________
  • خانه 52
  • لذت عطسه کردن
  • آفتاب گردان
  • مغول جنگلها!
  • به او بگویید دوستش دارم*
  • من هم یک روز بچــــــه بودم
  • سایه گاه خنک تنهایی
  • روزی روزگاری، بادبادک!
  • پزشک امروز*
  • سیا سفید
  • دختران سیاسی *
  • قاصدک
  • 245 سال در همون حوالی*
  • دوراهی
  • شهاب
  • چمنزار آسمان
  • ته مانده ی دل*
  • ایرسا
  • خودمونی
  • گلهای گرمسیری*
  • تنها
  • نحله ی برهنگی*
  • پرتاقال
  • هنوز در سفرم
  • دلهای خسته*
  • به رنگ آسمان*
  • __________________
  • دفتر مقام معظم رهبری
  • سایت تدبر
  • سایت عکاسی
  • diyphotography
  • فرهنگسرای ارسباران
  • سایت خبری تحلیلی مشرق
  • وب سایت تخصصی معماری
  • پرسمان
  • سلام همنورد
  • کتابخانه اشا
  • کتاب صوتی
  • قیصر امین پور
  • سید رضا میــرکریمی
  • محمدرضــا لطفی
  • سی گذر
  • کدهای اضافی کاربر




    Upload Music
نوشکـــــته
نو شکستن؛ شکستنی در آستانه ی رستن. رستن برای بودن، نه برای پیوستن... و شکستن؛ نو شکفتنی برای هستن!
آپکی (آپ آبکی!)
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٢٥

هو الخلاق 

یک روز توی جنگل، خره و خانم بچه هاش رفته بودن ولایت، که یکی از بندگان خدا اومد گفت: همه ساکت بودند، ناگهان خری گفت ...

از اون به بعد:

1. دیگه حیوونا حرف نزدن و اونجا تبدیل به موزه شد.

2. به همین علت هیچ خری در موزه پیدا نمی شود، اگر هم شد:

الف: از آن دسته خر های شاسی بلندی ست که بهدف بازدید به موزه رفته، و برای عدم اتلاف انرژی، پول، و قس علی هذا، باید در سال جهاد اقتصادی هر چه سریعتر تاکسی درمی شود. ( نکته ی مهم: *ر.ک تاریخچه ی پیدایش تاکسی درمی)

ب: ( ر.ک به قسمت نگاه)

... قسمت ب و ... گوشتو بیار جولو: قسمت جیم در دفترچه نگارش روزانه ی اینجانب به ثبت رسیده است، 

منتهاش می خوام ببینم نظر شما در مورد حالت های غیر از حالت الف چیه؟! نیشخند

* لطفا اگر ساعت از دوازده گذشته نظر گذاشتن برای این پست را به بعد موکول کنید، وقتی که خلاقیتتان در رختخواب نباشد. *

--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: یک سوال فوق کارشناسی، آیا "خر" فوش بحساب می آید؟؟ از این بابت پوزش می طلبم.

یا علی  قلب

 

نگاه



 
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٢۳

آپ زیر رو همتون می تونید بخونید، فقط او نمی تونه بخونه که هیچ کدوم شما ها او نیستید. پس هر کی خواست بگه که رمزشو بدم.

نگاه



طبیعت بکر اتاق سردش
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٢٢

مشاهده یادداشت خصوصی

نگاه



می خواهم بروم
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱٩

بعونک یا لطیف

می خواهم بروم ... بروم یک وری! هر کجا که میخواهد باشد.

شمال، جنوب، شرق، غرب ... فرقی نمی کند.

بروم تا فراغتی حاصل شود از اینجایی که مردمش هر روز یک رنگی هستند. اینجا که به هیچ کس تکیه "نتوان کرد".

البته دلم برای مشهد تنگ شده. برای سرورش، برای صحن و سرای سرورش، برای کبوتران صحن و سرایش و برای بسته های دوهزار تومانی ارزن کبوترانش ... حتی برای زائرانش!

دلم برای تک تک زائرانش به اندازه ی تفاوت حال و هوایمان تنگ شده. شاید اصلا برای حال و هوای او دلتنگم!

دوست دارم نیمه شبی باشد که تا دم دمهای سحر تنها پرسه بزنی و همه جا را مثل بهشت وجب بگیری. بعد بنشینی کنار یک چادر گل گلی لپ قرمزی، ترجیحا سن بالا!!

آنوقت اگر یک لبخند کمرنگ تحویلش دهی، گلخندی گشاده و مهربانانه نثارت می کند و حتی اگر چشم از او برگیری، دودقیقه طول نمی کشد که خود او سر صحبت را باز می کند!

- دختر جان از کجا آمدی؟

- تهران.

- ها ...

- شما از کجا اومدین؟

(و او نام شهری را بگوید که تو تاحالا حتی اسم آن را هم نشنیده باشی و بعد بگوید شهرشان در کدام استان است.)

بعد تو میگویی که فلان سال یک بار به آنجا سفر کرده ای ...

و او با اصـــــــــــــــــــــرار بگوید که اگر دوباره آمدید حتما به خانه ی ما بیایید!

و تو صداقتی که در کلامش موج می زند را با عمق وجودت لمس کنی ...

از تهران که پرسید، با خستگی خودخواهانه ای سعی می کنی کمیت سرکش گفتگوی ساده و از هر دری سخنی تان را از رفتن به سمت آنچه هر روز با آن سر و کله زده ای و بدجوری از دستش خسته شدی ای، باز داری.

او از مادرشوهرش بگوید که با چه زحمتی او را آورده و کی آمده اند و چندین هفته ی دیگر احتمالا عزم برگشتن خواهند کرد ...!

و تو حرف نزنی!

اگر ثانیه ای هم به سکوت کشیده شد، خود او دوباره شروع کند به حرف زدن؛ و تو با تمام وجود حس کنی که او - که دلت برایش تنگ شده - چطور "بی مهابا" با دیگران مهربان است!

از دخترش بگوید، از پسرش بگوید، از نوه و نتیجه و در و همسایه (یا به قول خودش همساده!) و از آش نذری ...

و تو انگار که به قصه ی مادربزرگانه ای گوش سپرده ای، آرام آرام خود را همزاد او می پنداری و در خیالت با دختر 10-12 ساله اش دوست می شوی و حتی برای او یک المان آلبالو از این جیب می گذاری توی اون جیب که قاطی نشود با بقیه!

آخر سر هم تکه ای نان محلی به زور او میگیری و به دندان که می کشی، دنبال بقیه اش می گردی! و از این رو می فهمی که دستپخت خودش - که دلت برایش تنگ شده بود - است.

التماس دعا می گویی.

بلند می شوی و تمام غم عالم را آنجا جا می گذاری و پرواز می کنی...

می خواهم بروم ... یک وری! هر کجا که باشد.

هر جا که بتوانی آنطور و آنقدر که دوست داری مهر بورزی بی آن که چرتکه بیندازی.

البته انجا با ماشین حساب مهندسی که اخیرا سهمی های رنگارنگ هم می کشند بدهکاری هایمان را جمع و ضرب می کنیم!

به قول شاعر: "به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم ..."

 

نگاه



چرم ساغری
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱٥

دور ماهوت میز که از سکه های طلا سائیده و فرسوده می شود، صندلی های کاهی چیده شده است و همین سادگی می رساند که مردمی که بدانجا می آیند تا برای ثروت و تجمل "بمیرند"، چه بی اعتنائی عجیبی نسبت به تجمل دارند. و این تضاد در هر زمینه ای که روح انسان با قدرت و نیرو برخورد تاثیر می کند دیده می شود! عاشق می خواهد دلبر خود را در اطلس و حریر ببیند و اندامش را با پارچه های لطیف مشرق زمین بپوشاند، اما غالب اوقات در بستری درویشانه از او کام بر میگیرد. جاه طلب آرزو می کند که در اوج قدرت باشد، و درهمان حال در لجن زار چاکر مئابی دست و پا می زند. تاجر در ته یک حجره ی نامطلوب و ناسالم روزگار می گذراند و خانه ی وسیعی بنا می کند، ولی با مرگ زودرس وی، پسرش برای تقسیم میراث خانه را به حراج می گذارد و از آنجا بیرون رانده می شود. باری، آیا چیزی بدمنظره تر از یک فاحشه خانه که برای عیش و لذت بدانجا می روند وجود دارد؟ مسئله ی غریبی ست! انسان همیشه با خویشتن در جدال است. آرزو هایش را بر اثر آلام کنونی از دست میدهد، و آلام خود را به امید آینده ای که به او تعلق ندارد فریب می دهد. از اینجاست که همه ی کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد. آری، در این دنیا هیچ چیزی کامل نیست، مگر بدبختی!

 

نگاه



نقطه سر خط
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱٤

.

(نقطه ی آخرِ تعطیلات بود)

-

(سر خط بازگشاییِ مدرسه)

پ.ن: دوست دارم مثل قدیما اومدن به مدّ3 رو دوستاشته باشم و برام مث یه عادت کهنه نباشه...

نگاه



دنیای رنگها ...
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱۱

آآآآآآخ که چقدر دلت تنگ شده برای آن قوطی های تر و تمیز 5-6 سال پیش ...

وقتی تازه به بوی تندش خو گرفته بودی و انتظار سه شنبه عصر ها را می کشیدی تا با تمام وجود به ریه هایت فرویش دهی و با زهرای یک دنده بحث کارشناسانه کنی که آیا بوی رنگ مطبوعست یا نه!؟

دلت تنگ شده برای آن 70×50 هایی که شش ماهی طول می کشید تا دلت رضا دهد هر کدامشان را بدهی برای قاب گرفتن!

دلت تنگ شده برای شروع زیر سازی با سبز 37 و 43، با قهوه ای 41 و بعدش کمی هم اخرایی ...

اول، می گذاشتی قلم مو توی سانسادور غرق شود و بعد نرم نرم از چپ و راست 43 و 41 را به هم می کشاندی و خوب که دست داد، با نام خدا، اول درخت هایِ پیرِ آن پشتِ دشت را وارد بازی می کردی و به آنها عصر به خیر می گفتی ...

نوبت آسمان که می شد، آسمانی ها را با دقت تمام و با پارچه - طوری که بدنه ی نوی تیوب رنگی نشود - باز می کردی و 30 و ... خدایا!!! خدایا رحمم کن!!! آن یکی آبی چند بود!؟؟

21! خودش است ... همو که همیشه مهجور تر از سی توی کیف چوبی وسایلم می ماند و جایش به ترتیب رنگهای رنگین کمان همیشه کنار بنفش 28 بود و همین برادر آبی 30!

خلاصه، بازشان می کردی و سپس حجمه ای از سفید را هم از داخل تیوبی که حدودا دوبرابر بقیه بود، روانه ی پالت می کردی ...

همه آنجا می دانند که تو چه ارادتی به قرمز 1 داری! در حدی که فقط سر قوطی روی پالت را لمس کند، آن را می گذاشتی که ابر ها شاید بخواهند اندکی بیشتر خودنمایی کنند ...

دلت که گرفته بود هم، با مشکی 25، چهره ی آسمان را غمی خاکستری می پاشیدی ...

باز هم سفید را قُلُپّی می گذاشتی و این بار با انگشت اشاره ات، لایه ای از آن را روی آسمان حجم می دادی و به ابر های کومولوس عصر سه شنبه هم سلام می دادی ...

حول و حوش ساعت 5 که می شد، کم کم کاردک را بر می داشتی و هر آنچه از رنگارنگ تابلویت بر پالت به جا مانده بود را با حرکاتی ماهرانه به هم میزدی و نقش های جالبی روی پالت ورقه ای می آفریدی ... و آخرش هم با همان کاردک، پایش تاریخ و روز را حک می نمودی و نگهش می داشتی که بماند!

(و اینجا دلت برای آنها هم تنگ می شود که روزی قربانی " ... & F" پایشان شدند و یکجا زیرِ درختِ خرمالویِ باغچه یِ آتلیه یِ ارغوان خاک شدند ...!)

و نیز دلت تنگ شده برای چرت و پرت هایی که بچه ها - در لحظات آخر برای خلاص شدن از شر رنگ های اضافه - روی روپوش سفیدت می نوشتند! روپوشی که اوایل مثل برف سفید بود و تا همین پارسال خودت هم دیگر نمی توانستی تشخیص دهی اول چه رنگی بوده! و آخرش هم توی آتلیه جایش گذاشتی ... تو هم کم نمی گذاشتی و با این که بدت نمی آمد روپوشت مثل این آرتیست های کهنه کار زودی چرک مرده شود، تلافی اش را روی لپ هایشان در می آوردی ...!!

آنقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلت تنگ شده که 2.5 تا 3، چهارشنبه شب را برایشان های های می گریی و پیش خودت می گویی: کدام بی رحمی بین و من و دنیای رنگهایم فاصله انداخت؟؟

و جوابی غیر از "دبیرستان" چشمت را نمی گیرد ...

پ.ن: اصلا دلم نمی خاد برگردم مدرسه! و این برای خودمم جای تعجب داره ...!

یا علی

نگاه



یه آدم بد از یه آدم خوب موفق تره!
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٩

به نام خدا

مرده شور خوب بودنو ببرن...

وقتی خوب باشی، دستت برای بد بودن بسته ست و ... خب عالی هم نیستی!

و این تفکرت نشون می ده تو هم یکی از همین مردمی هستی که عین مور و ملخ ریختن و صبح تا شب عین سگ می دون تا یه لحظه هم وقت نکنن به این فک کنن که برای چی زنده ان!!

نه جربزه ی عالی بودنو داری و نه وقاحت بد بودن... خوب بودنت بخوره تو سرت که فقط بخاطر اینه که یه کوفتی باشی ...

پ.ن: فکرم میگیره که خب بعدش ...!؟ فعلا حالم از خودم به هم میخوره ... گمشو!! نمی خوام راجع بهت فک کنم! بس که بی لیاقتی!

پ.ن: با این حساب احمقانه ترین تحلیل اینه که یه آدم بد از یه آدم خوب موفق تره ... (تو هستی که فقط باشی، پس عمرا در حدی نیستی که حتا بتونی احمقانه فک کنی ...)

پ.ن: یه چیزی هست اون تو که هر هر هر داره بهم می خنده ... دلم میخواد بزنم فکشو بیارم پایین و بگم: بی خاصیت! خودتو قدِّ یه ثانیه بذا جای من!"

بعدا نوشت: لطفا سعی نکنید توجیهم کنید ... حالمم خوبه, شما خوبید؟؟

تودهنی نوشت: علی (ع) می فرماید: ناتوانی بر ارتکاب گناه نوعی عصمت است.

نگاه



بیاد ماندنی
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/۸

شب بخیر 

اول از همه بگم که واقعا انگیزه ی خاصی از بیدار موندن تا ساعت چهار am (آخه نه میشه گفت چهار شب نه میشه گفت چهار صبح!!) ندارم!

اما حالا محض این که حوصله م سر نره (چون هیشکی آن نیست و ایمیل باکسم بعد از یک تلاش طاقت فرسا آنرید نداره و حوصله ی هیش کاری هم ندارم) گفتم یه خاطره ی جالب براتون از اصفهان تعریف کنم.

خب! ما عید امسال میشه گفت برای اولین بار رفتیم اصفهان! البته قبلن یه بار دیگه هم رفته بودیم اما چون هیچ جاشو ندیده بودیم خب قبول نبود (زیارتمون!)

بذارین از وسطش بگم!

بعد، همچنان که خانم لیدر داشت به ما اقصی نقاط بنای تاریخی چهل ستون رو نشون میداد و پشتشو توشو جلوشو همه جاشو دیده بودیم و داشتیم هویجوری اون ورا (یعنی دور استلخ گونده ی جلوی عمارت) می پلکیدیم و بچه مثبت هامون سوالای بی ربط تاریخی می پرسیدند، یهو آقای برادر در حالی که موبایل و سویچ و کیف پول و این چیزاشو از تو جیب میباش خالی می کرد و میداد دست سرکار خانومش، از خانوم لیدر پرسید: ببخشید خیلی عیب داره من بپرم توی این استلخ؟؟

خانوم لیدر من منی فرمودند و بعد عرض کردند که: نه ... خیلی هم اشکال نداره! (ای ول بابا!!)

بعد جناب برادر عقب گردی نمودند و شیرجیدند داخل استلخ! به همین سادگی ...

همه برگشتند!! ... و ما چند نفر را دیدیم که دوربینشان دستشان بود و داشتند از یک آقای جوان شیرین عقلی که مو و ریش بسیـــــار درازناکی داشت فیلم می گرفتند و چند نفر هم کف و سوت و ...

بعد از حدود سی ثانیه که تشریفشان را آوردند بیرون، تازه متوجه گردیدیم که قضیه از چه قرار بوده.

نظر به کل کل های همیشگی و شرطبندی های خرکی ماها، جناب برادر به جناب دایی فرموده اند که چقدر می دی بپرم تو آب؟؟ و جناب دایی هم مبلغ نسبتا اندکی را ارائه می دهند (دقیقا نمیدونم چقد ولی انگار پنجاه تومن) محض اینکه جناب برادر از خر شیطان پیاده شوند.

ظاهرا در بدایه ی امر جناب برادر از خر شیطان پیاده میشوند اما بعدش ... نمی دونم والا شاید خر شیطون سوارش شد که یهو جلوی چشم یه عالمه توریست خالجکی پرید تو آب! (اوا خاک به سرم خوااااااااااهر مردم چی میگــــــــــــن؟؟!)

و بعد هم همون نمی دونم چقدرشو از دایی کوچیکه ی بنده خدا سلفید!

پ.ن خوشمزه: یه کم گذاشت رو اون پول و فردا صبحش بهمون کلپچ داد!

برادر جالبناکی داریم ... بس!

پ.ن خیلی بی ربط: بیدار موندن تا این وقت شب افسردگی میاره ... (fact بود!)

یا علی

نگاه



دلتنگی
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٦

بعضی وقتها اتفاق هایی می افتد که ...

اول با تمام قوا سعی می کنی پسشان بزنی ... انکارشان کنی!

و پیش خودت تصور کنی که اوضاع بر منوال قبلی ست ...

بعد از مدتی مجبور می شوی قبولشان کنی

و پوساندن برگهای سبز وجودت را با سهمگینی اندوهشان به تماشا بنشینی ...

ولی مهر سکوت را نشکنی و فقط گهگداری قطره اشکی بریزی محض تسکین.

کمی که گذشت و همان زمانه ی لعنتی وادارت کرد که نم نمک به گدازندگیش خو بگیری،

کم کم یادت می رود، و حتی

بعضا تلاش می کنی که یادت برود چه به روزت آورده ...

تا بتوانی به کار و بارهای روز مره ات برسی ...

سر خودت را با هر چه دم دستت هست گرم می کنی

گرم میکنی و گرم میکنی و ...

داغ می کنی!

دیگر فقط گاه گاهی یادت می افتد چه شده و ثانیه ای فکرت را مشغول می کند

و لحظه ی بعد، موضوع دیگری به ذهنت هجوم می آورد و جای قبلی می نشیند ...

اما ...

ناگهان شبی آتش میگیری!

آتش!

و تازه می فهمی که فقط و فقط و فقط و فقط خودت را پیش خودت سانسور کرده ای

و هیچ جوره نتوانسته ای فراقش را تاب بیاوری ...

سیل اشک است که امانت را می برد،

و بدجوری فکری می شوی که چه مرحله ای در انتظار توست.

 

توی تقویم ما دوتا، بهار از غصه می سوزه

واسه ما اول پاییز هنوزم عید نوروزه ...

 

پ.ن: عجیب دلتنگم ... 

پ.ن2: وقتی تای تمت را می نویسی تازه نوشتنت میگیرد ...

بهاری باشید

یا علی 

نگاه



جانان من اندوه بحرین کشت ما را !
به قلم ΣF به تاریخ ۱۳٩٠/۱/٤

 

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک ولی امر مسلمین جهان
حضرت آیت‌ الله العظمی سید علی خامنه ‌ای (مدظله العالی)
سلام علیکم ...
با سلام و صلوات بر خاتم أنبیاء محمد مصطفی (ص)،‌ او که پیامبر بود و از ایشان رسالت بر دوش داشتن را آموختیم، بر علی (ع) که از ایشان عدالت وار بودن را یاد گرفتیم، بر سیده دو عالم که در ایشان ولایتمداری را یافتیم، بر سبْطیْ شباب اهل الجنّة که از ایشان صبر و فرهنگ سرخ شهادت را به ارث بردیم، ‌بر ائمّه‌ طاهرین علیهم‌ السّلام که از ایشان جهاد در راه حقّ را آموختیم و بر تک سوار آخر الزّمان (عج) که از ایشان انتظار اصلاح را به تعلم نشستیم.
سلام ما بر آن امامی که در عرصه‌ی تاریک تاخت و تاز طاغوتیان قیام نمود و درود فراوان بر حضرتعالی که پرچمدار فعلی انقلاب اسلامی و ولی امر مسلمین جهان هستید.
ما گروهی از شیعیان بحرین هستیم که از حضرتعالی تقلید می کنیم و سیرت و سنت جنابعالی برای ما حجت است. واقعیت این است که اکنون از ظلم و ستم آل خلیفه نزد جنابعالی شکایت می کنیم. فشار بر ما سنگین شده به حدی که برادران و خواهران و عائله ما را در مقابل چشممان می کشند، فریادرسی کمک نمی کند ما را. اجتماع می کنیم برای رضای خدا و در راه عزت مسلمین و شیعیان اما کشته می شویم.
از شما درخواست می کنیم برایمان نزد خدا دعا کنید زیرا اطمینان به استجابت آن داریم. و در ثانی کوچک تر از آنیم که درخواستی کنیم، مع ذلک رنج این آلام و مصیبت ها را که از طرف ما را احاطه کرده، جز با حضرتعالی با چه کسی در میان بگذاریم؟! هر طور که صلاح می دانید ما مقلدان و فرزندان خود در بحرین را یاری دهید. سخنرانی عربی جنابعالی در خصوص انقلاب مصر، برادران مصری ما را منصور گردانید و موجب توفیق و نصرت آنان شد، ما نیز در رنج و عذابیم و جز مقاومت و آمادگی برای شهادت چیزی نداریم و خداوند متعال فتح و نصرت را مسئلت می کنیم.. والنصر قادم إنشاءالله
جمعی از مقلدان حضرت آیت الله العظمی خامنه ای در بحرین


پ.ن: عکسهای خیلی خیلی فجیعی از بحرین که حتی نمی تونید اونها رو تصور کنید به دستم رسیده ... بی شک این بهترینشون بود!

قم یا حجه الله ...

یا علی

نگاه