راستی راستی 1187 سال است که هیچ خبر خاصی نیست... (+)
اینکه پشت سرم نماز نخواندی،
دلم را از نمازی که به امامت تو خواندم قرص کرد...
نگاه ولنگارم را- که در نقطه نقطه ی فضا سیر می کند و حتی گاهی از سر لجبازی گیر ترک دیوار یا تار عنکبوت کنج سقف می افتد- عاقبت جرئت پرسه زدن در حوالیِ وجود تو دادم. خیره بر گل قالی، انگشت پایت را که بطور منظمی در جوراب سفید ساده ات وول وول می خورد در قاب تصویر نشاندم. نگاهم را در صدم ثانیه ای یک دور بر همه ی اجزای بدنت پاشاندم و باز گل قالی را برای فرار از تردید جشم دوختن به تو نشانه رفتم.
سنگینی نگاهت را برای لحظه ای احساس کردم و بعد رد پایت را دنبال کردم که رفتی و از نظر من پنهان شدی. به صندلی قهوه ای که رویش نشسته بودی زل زدم و سعی کردم تحلیل کنم که چرا نگاه کردن به چون تویی باید تا این حد برایم دشوار باشد! و حتی این را می فهمیدم که برای تو نیز دشوار است سردیِ من. چون ما حرف های زیادی از جنس گفتن فقط برای هم داریم... این را قبل از اینکه من بدانم، تو خوب می فهمیدی.
برگشتی و نشستی دو سه تا صندلی آن ور تر. نفس عمیقی کشیدم و باز هم تلاش کردم بر این دودلی احمقانه چیره شوم. عمده ی cpu ی مغزم را کلافگی اشغال کرده؛ طوری که حتی سخت است بدانم حالا هدف از بستن چشم و دنبال کردن دانه های برف جلوی پلکم چه کمکی به سامان دادن اوضاع می کند.
سامان. دادنی یا گرفتنی؟ اصلا داشتنی یا اصلا قابل داشتن؟ نمی دانم. فقط می فهمم یک واژه ی مناسب برای شروع یک گفتگو از جنس سالهای دبیرستانمان پیدا کردم. که تو لحظه ای به آن فکر کنی و بعد به من نگاه کنی... حسی مثل برق گرفتگی. یا شاید مثل وقتی که سرت را از پنجره ی ماشین بیرون می کنی و گمان می کنی صدای نفس نکشیدنت گوش همه را کر کرده.
چقدر نیاز دارم که فضا از سروصدا پر باشد تاکسی سرمای آکنده از غرور نگاه سرگردان مرا شکار نکند. به خودم می خندم و فکر می کنم حالا تو با چه رویکردی کتاب خاطرات نسبتا تلخمان را روی پیشخوان ذهنت آوردی. اما گزینه ی اینکه موضوعی در کله ی تو پررنگ تر از این باشد برایم مطرح نیست؛ حتی با اینکه ته وجودم می فهمم طمأنینه ی تو از من خیلی بیشتر است. می دانم همین موج آرامش توست که با آشوب من سینرژی دارد.
تصمیم نمی گیرم. چله را رها می کنم. درست توی تخم چشم راستت.
خودم را می گذارم جای تو که حتما حالا نوشیدنی پریده بود به حلقم. تو لیوان را بر میگیری و لبهایت شکوفه می کند: "راستی فهیمه؛...".
کوچکی هستم که سعی می کنم حقارتم را توی یادگاری ذهن تو از خودم حل کنم.
کاش می شد مثل قدیم ها، هق هق هایم را روی کاغذ تاتی نباتی کنم.

صبح بخیر بهار.
چقدر دیر از خواب بیدار شدی...
1.الان یه عده ای قشنگ می فهمن چی میگم یه عده ای هم قشنگ نمی فهمن.
2. تو فاز ادبیات فروپاشی ام. نقدا بهتره زیپ کنم. 
دو تا سیبلینگِ ما امروز رفته بودن کنکور بدن، بعد وقتی برگشتن واسه طفره رفتن از سوال جوابای ما می گفتن: "شایعه شده بود ناهار میدن رفتیم ببینیم قضیه چیه. دروغ بود بابا!" 

اولین باری بود که قاصدک می دیدم و احساس می کردم واقعا کسی نیست که بخواهم از دور برای دلش پیغامی بفرستم...

نت های آخر هرچقدر هم که زیبا باشند، حکایت از پایان می کنند...
اذان بگو؛ که تمامِ اتمامش شروع است.
بیشتر از چیزهایی خوشم میاید که خودشان از تعریفشان بهترند، تا آنهایی که تعریفشان دهان پرکن تر از حقیقتشان است... اما فکر می کنم خودم از قِسمِ دومم!

هوووی... بچه ننه! با تو ام!
همین تویی که صبح ها با بوس و یک لیوان آب پرتقال طبیعی از خواب بلند می شوی.
گوشت با من است؟ دارم حرف می زنم.
دارم از تو حرف می زنم.
همین تویی که در خودت منعکس شده ای.
دارم از دختر بچه ی لوسی حرف می زنم که صبح ها با بوس و آب پرتقال از خواب بلند می شود.
دختر بچه ای که حالا هفده سال و سه ماه و بیست و نه روزش است.
دختر بچه ای که میخواهد انتخاب رشته کند!!
انگار نه انگار دارم حرف می زنم ها...
می خواهد برای پیش انتخاب رشته کند!
مثل اینکه من هرچقدر داد می زنم تو بیشتر حالیت نمی شود! فقط به این خورشیدی که دارد از توی دل زمین در می آید توجه کن و دیوان حافظت را ورق بزن. فقط بخند و طوری آسوده باش که خودت ته دلت بگویی: عجب خالی هستم!
حالا اشکال ندارد که خودت را به خواب زده ای. چراغ ها را دیگر خاموش نکن سر جدت... من بیدارم.
اسفند؛
فصل اندوه فدا شدن نرگس به پای شعفِ شکفتنِ سربرگ های سبز فروردین...
رویش نطفه ی بهار در جان مادر طبیعت.
پر هیاهو ولادتِ آهسته ی آغاز!
______________________
# با اندکی تصرف در نوشته های حقیر.
مطالب قدیمی تر »
